خاطرات خواندنی تاج الملوک، همسر رضا شاه

قسمت هایی از خاطرات تاج الملوک را در مورد محمدرضاپهلوی و اطرافیان او برگرفته از کتاب خاطرات وی را می خوانید.

یک بار موقعی که رزم آرا برای اخلال در سلطنت محمدرضا نقشه چینی می کرد. خواب هایی می دید که به محمدرضا گفتم من می ترسم یک رضاخان پیدا شود و همان کاری را که پدرت با احمدشاه کرد با تو بکند! یادم هست که محمدرضا خندید و گفت: نه رزم آرا رضاشاه است و نه من احمدشاه! اما این پیش بینی من درست از آب درآمد و بالاخره کلک سلطنت پهلوی را کندند!

خوب شما ببینید چطور اسداله علم با کمال شهامت به محمدرضا می گفت که مشیر و مشاور دولت فخیمه انگلستان است. علم از ملکه انگلستان لقب اشرافی لرد و سر گرفته بود و خلاصه لقبی در انگلستان نبود که به او نداده باشند! یک پدر سوخته دیگری بود به نام شاپور جی که با پررویی به محمدرضا می گفت من قبل از این که تبعه ایران باشم نوکر ملکه انگلستان هستم! ما از امثال این آدمها که جاسوس و نوکر آشکار و یا پنهان انگلیسی ها و امریکایی ها بودند دور و برمان زیاد داشتیم.

گاهی به محمدرضا می گفتم چرا با علم به این که می دانی این پدرسوخته ها نوکر اجنبی هستند آنها را اخراج نمی کنی؟ محمدرضا می گفت: چه فایده ای بر اخراج آنها مترتب است؟ اینها را اخراج کنم ده ها نفر دیگر را اطرافم قرار می دهند. بگذارید اینها باشند تا خیال دولتهای خارجی از حسن انجام امور در ایران راحت باشد!

امریکا برای دادن کمک های اقتصادی شرط می گذاشت که باید فلان شخص بشود رئیس سازمان برنامه و بودجه . اصلاً خدمت شما عرض کنم که این سازمان برنامه و بودجه در ایران وجود نداشت و آمریکایی ها آن را درست کردند. مثلاً ارتش ایران احتیاج به توپ و تانک داشت. می گفتند می دهم به شرط آن که فلان کس بشود رئیس ستاد ارتش.

همه این امرای ارتش و رجال سیاسی مملکت با خارجی ها زد و بند داشتند واصلاً بعضی از آنها مثل جمشید آموزگار تبعه آمریکا بودند! بله! خیلی ها نمی دانند که بسیاری از این آقایان تبعه آمریکا یا انگلستان و به اصطلاح معروف دوملیتی بودند. گاهی اوقات بعضی اشخاص که به ما وفادار بودند، می آمدند واطلاع می دادند که هر شب در منزل سفیر آمریکا یا سفیر انگلستان یا فلان کشور خارجی جلسه است و آقایان وزرا و امرای ارتش با سفیر کبیر آمریکا یا انگلیس مشاوره و رایزنی می کنند و خط و ربط می دهند و خط و ربط می گیرند! ساواک هم هر روز صبح اول وقت گزارش این ملاقات ها را روی میز کار محمدرضا می گذاشت.

 یک روز محمدرضا که خیلی ناراحت بود به من گفت: مادرجان! مرده شور این سلطنت را ببرد که من شاه و فرمانده کل قوا هستم و بدون اطلاع من هواپیماهای ما را برده اند ویتنام. آن موقع جنگ ویتنام بود و آمریکایی ها... هر وقت احتیاج پیدا می کردند... برای پشتیبانی از نیروهای خودشان در ویتنام از هواپیماها و یدکی های ما استفاده می کردند. حالا بماند که چقدر سوخت مجانی می زدند و اصلاً کل بنزین هواپیماها و سوخت کشتی هایشان را از ایران می بردند.

همین آقای ارتشبد نعمت الله نصیری که ما به او می گفتیم نعمت خرگردن. او گردنی کلفت مثل خر داشت! می آمد خدمت محمدرضا و گاهی من هم در این ملاقات ها بودم. می گفت امریکایی ها فلان پرونده و فلان اطلاعات را خواسته اند! محمدرضا می گفت بدهید!

عبرت از تاریخ

ابومسلم نخعى مى گويد:

((بر عبدالملك بن مروان وارد شدم و ديدم سر مصعب ابن زبير پيش روى اوست . پس گفتم : اى امير مؤ منان ! من در اينجا امر عجيبى مشاهده كردم . عبدالملك گفت : چه ديدى ؟ گفتم : سر حسين بن على را نزد عبيدالله بن زياد ديدم و سر عبيدالله بن زياد را پيش مختار بن ابى عبيد و سر مختار بن ابى عبيد را پيش روى مصعب بن زبير و سر مصعب بن زبير را پيش روى تو...))

عبدالملك از اين سخن ابومسلم سخت متاءثر شد و از شدت فشار بيرون رفت .

تاریخ ایران معاصر

اینجا تاریخ ایران زمین است
روی هر عکس که خواستید کلیک کنید و تاریخ سرزمینمان را بخوانید

http://iichs.org/index.asp?img_cat=117&img_type=0
نظميه در دوران قاجار
http://iichs.org/index.asp?img_cat=77&img_type=0
محرم از نگاه تصوير
http://iichs.org/index.asp?img_cat=75&img_type=0
کودتاي نظامي ١٢٩٩ و معماري نظامي گرايانه
http://iichs.org/index.asp?img_cat=74&img_type=0
محمد شاه
http://iichs.org/index.asp?img_cat=40&img_type=0
احمدشاه از کودکي تا سلطنت
http://iichs.org/index.asp?img_cat=39&img_type=0
مسعود ميرزا ظل السلطان
http://iichs.org/index.asp?img_cat=38&img_type=0
لياخوف
http://iichs.org/index.asp?img_cat=37&img_type=0
اشرف پهلوي
http://iichs.org/index.asp?img_cat=36&img_type=0
سيدحسن تقي‌زاده
http://iichs.org/index.asp?img_cat=35&img_type=0
ريچارد نيكسون
http://iichs.org/index.asp?img_cat=34&img_type=0
ستارخان
http://iichs.org/index.asp?img_cat=33&img_type=0
ميرزا علي‌اصغرخان امين‌السلطان
http://iichs.org/index.asp?img_cat=32&img_type=0
رضا پهلوي از تولد تا كودتا
http://iichs.org/index.asp?img_cat=31&img_type=0
سپهبد احمد اميراحمدي
http://iichs.org/index.asp?img_cat=30&img_type=0
تحصن در مشروطه
http://iichs.org/index.asp?img_cat=28&img_type=0
انقلاب اسلامي ايران (بدون شرح)
http://iichs.org/index.asp?img_cat=27&img_type=0
آيت‌الله سيد ابوالقاسم كاشاني
http://iichs.org/index.asp?img_cat=26&img_type=0
همسران رضاشاه
http://iichs.org/index.asp?img_cat=25&img_type=0
محمدحسين امين‌الضرب
http://iichs.org/index.asp?img_cat=23&img_type=0
نامزدي محمدرضا پهلوي و فرح ديبا
http://iichs.org/index.asp?img_cat=22&img_type=0
شمس پهلوي
http://iichs.org/index.asp?img_cat=21&img_type=0
پيمان سنتو
http://iichs.org/index.asp?img_cat=19&img_type=0
نجفقلي صمصام‌السلطنه بختياري
http://iichs.org/index.asp?img_cat=18&img_type=0
كلنل پسيان
http://iichs.org/index.asp?img_cat=17&img_type=0
جشنهاي 2500 ساله شاهنشاهي
http://iichs.org/index.asp?img_cat=16&img_type=0
مشروطه
http://iichs.org/index.asp?img_cat=15&img_type=0
رضاشاه در تبعيد
http://iichs.org/index.asp?img_cat=14&img_type=0
اصلاحات ارضي
http://iichs.org/index.asp?img_cat=13&img_type=0
مجلس سنا
http://iichs.org/index.asp?img_cat=12&img_type=0
حزب رستاخيز
http://iichs.org/index.asp?img_cat=11&img_type=0
اشغال ايران
http://iichs.org/index.asp?img_cat=10&img_type=0
تحريم تنباكو
http://iichs.org/index.asp?img_cat=9&img_type=0
آيت‌الله شيخ فضل‌الله نوري
http://iichs.org/index.asp?img_cat=8&img_type=0
فتح تهران
http://iichs.org/index.asp?img_cat=7&img_type=0
ارتشبد محمد خاتمي
http://iichs.org/index.asp?img_cat=6&img_type=0
رضاخان و كودتاي 1299
http://iichs.org/index.asp?img_cat=5&img_type=0
قيام سي تير 1331
http://iichs.org/index.asp?img_cat=4&img_type=0
كودتاي 28 مرداد 1332
http://iichs.org/index.asp?img_cat=3&img_type=0
انقلاب اسلامي ايران
http://iichs.org/index.asp?img_cat=2&img_type=0
قيام ۱۵ خرداد ۱۳۴۲

مشروب خوارى دولت صفويه را به باد داد

پس از آن كه طهماسب دوم صفوى بدون اطلاع سردار شجاع و رشيد لشگرش نادر افشار با عثمانيها جنگيد و شكست خورد و معاهده ننگينى با دولت عثمانى بست، نادر معاهده را به رسميت نشناخت و به اصفهان رفت، پس از اين كه شاه طهماسب را بر كار اشتباهش سرزنش كرد، براى شب بعد او را به اردوى خود دعوت نمود.

طهماسب صفوى كه به شدت گرفتار شراب اين مايه فساد و تباهى بود و در خوردنش افراط داشت، شب موعود چنان مست و بيهوش بود كه حركات جنون آميز از او صادر ميشد.

نادر كه موقعيت را براى انجام نقشه خود مناسب ديد با يك حركت پرده را كنار زده رفتار و كردار مسخره آميز طهماسب را به اميران و بزرگان كشور نشان داد و گفت آيا در چنين موقعيت خطيرى اين شخص با اين وضع و حركات نامناسب شايسته حكومت بر مملكتى چون ايران است؟! گفتار نادر و آنچه بزرگان كشور به چشم خود از طهماسب ديده بودند اثر خود را گذاشت، همه كنار زدن او را از سلطنت تصويب نمود و حكومت صفويه را با آن سوابق روشن‏ و درخشانى كه از عهد شاه اسماعيل و شاه عباس بزرگ بر جاى مانده بود به وسيله شراب بر باد رفت!!

دعبل بن على خزاعى شاعر اهل بيت(ع)

ابوعلى يا ابوجعفر دعبل خزاعى ، از خاندانى معروف به تقوا و ديندارى و فضيلت و شجاعت است. پدرش على بن رزين، و عمويش عبدالله بن رزين، و پسرعمويش ابوجعفر محمد و برادرانش ابوالحسن على و رزين، همه شاعر بودند و سخنور.
گفته اند كه اصلش از كوفه است و بعضى هم او را قريشى دانسته اند. بيشتر در بغداد مى زيست و از ترس معتصم كه به هجوش پرداخته بود، مدتى از شهر بيرون رفت. به روزگار مطلب بن عبدالله بن مالك به مصر آمد و از طرف او به ولايت « اسوان » منصوب شد. ولى بعداً چون دريافت كه شاعر هجوش كرده است، او را از آن مقام بركنار كرد.
علامه امينى ، زندگى وى را چهار مرحله دانسته است:
1 ـ فداكارى او در مهر خاندان عصمت.
2 ـ نبوغ او در شعر و ادب و تاريخ و تأليفهايش.
3 ـ روايت حديث و راويان حديث از سوى او و كسانى كه دعبل از جانب آنان به نقل حديث پرداخته است.
4 ـ رفتارش با خلفا و پس از آن، شوخ طبعى ها و نوادر كارهايش و ....
« خزاعه »، قبيله شاعر، بطنى است از قبيله « اَزد » كه به دوستى آل محمّد(ص) چنان شهره بودند كه معاويه مى گفت: قبيله خزاعه در دوستى على بن ابى طالب(ع) به حدّى رسيده اند كه اگر براى زنانشان ميسّر مى شد، با ما به نبرد برمى خاستند.
دعبل از شيعيان سرشناس كوفه، متكلم، اديب، خردمند و آشنا به علم ايّام و طبقات شاعران بود. گويند ار اهل قَريسا است. ديوان شعرش سيصد برگ بوده است كه به وسيله اديب معروف ابوبكر صولى گردآورى شده است.
بنا به نقل ابن نديم، در كتاب الفهرست، وى به سال 148 هجرى بزاد. در زمان هارون الرشيد به بغداد رفت و تا مرگ او در آن جا سكنى گزيد. بعد از مسافرت امام رضا(ع) به خراسان، دعبل نيز به خراسان آمد و تا شهادت امام در خدمت ايشان ماند و قصيده تائيه را انشا كرد. امام پيراهنى همراه با انگشترى عقيق و درهمهاى مسكوك به نام خود، به او بخشيد. دعبل پادشاهان را مدح نمى كرد. چون سبب را از او پرسيدند، گفت: آن كگه پادشاهان را ستايش كند، طمع در جوايز آنان دارد و مرا چنين طمعى نيست.

ادامه نوشته

عبرت !

در تواریخ نوشته اند که موقعی که عبد الملک بن مروان ، مصعب بن زبیر را کُشت و عراق را به تصرف در آوردو وارد دارالاماره کوفه شد و بر تخت سلطنتی تکیه زد ، در حالی که سر مصعب را در برابرش گذاشته بودند . عبدالملک در کمال فرح و شادی بود ناگاه یکی از حاضرین را به نام عبدالملک بن عمیر لرزه گرفت و گفت : امیر به سلامت باد؛ من داستان عجیبی از این دارالاماره به خاطر دارم ، آیا اجازه هست بگویم : امیر گفت : بگو. او گفت : روزی با عبیدالله بن زیاد در همین مجلس بودم ، سر حسین بن علی (ع) را برایش آوردند و در برابرش گذاردند . پس از چندی مختار کوفه را تسخیر کرد و در نزد او بودم سر ابن زیاد را در برابرش گذاشتند. پس از کمی با مصعب در این قصر بودم و دیدم سر مختار را در نزد او نهادند و اینک با امید نشسته ام و سر مصعب را در برابرت می بینم و بخدا پناه می برم از شر این مجلس . عبدالملک چون این قصه را شنید لرزه بر اندامش افتاد و دستور داد قصر را خراب کردند . این داستان را بعضی از شعرا به نظم آورده اند.

یکسره مردی زعرب هوشمند                                گفت به عبدالملک از روی پند

روی همین مسند و این تکیه گاه                          زیر همین قبه و این بار گاه

بودم و دیدم بر ابن زیاد                                        آه چه دیدم که دو چشمم مباد

تازه سری چون سپر آسمان                                  طلعت خورشید ز رویش عیان

بعد ز چندی سر آن خیره سر                               بد بر مختار بر وی سپر

بعد که مصعب سرو سردار شد                              دست کش او سر مختار شد

این سر مصعب به تقاضای کار                               تا چه کند با تو دگر روزگار            

طاووس

هشام بن عبد الملك خليفه، چون به مدينه رسيد، يكى از صحابه را نزد خود خواند و چون همه مرده بودند، گفت يكى از تابعين را طلب كنيد «طاووس را نزديك وى آوردند، چون در شد نعلين بيرون كرد، و گفت السلام عليك يا هشام! چگونه‏اى اى هشام؟ پس هشام خشمگين شد قصد آن كرد كه او را هلاك كند، گفتند كه اين حرم رسول است (ع) و اين مرد، از بزرگان علماست، اين نتوان كرد. پس گفت: اى طاووس! اين به چه دليرى كردى؟ گفت چه كردم؟ خشم وى زياد شد، گفت چهار ترك ادب كردى يكى نعلين بركنار بساط من بيرون كردى و اين نزديك ايشان زشت

بود، كه پيش ايشان با موزه و نعلين به هم بايد نشست و تاكنون در سراى خلفا رسم چنين بود، و ديگر آن‏كه مرا امير المؤمنين نگفتى و ديگر آن‏كه در پيش من نشستى و بى‏دستورى و دست من بوسه ندادى. طاووس گفت: اما آنكه نعلين بيرون كردم پيش تو، هر روز پنج بار پيش رب العزه كه خداوند همه است بيرون كنم و بر من خشم نگيرد. و اما آنكه امير المؤمنين نگفتم، نه آن بود كه همه مردان به اميرى تو راضى نه‏اند، ترسيدم كه دروغى گفته باشم و اما آنكه تو را به نام خواندم به كنيت نخواندم، خداى تعالى دوستان خود را به نام خوانده است، گفت يا داوود يا يحيى يا عيسى و دشمن خود را به كنيت خوانده. اما آنكه دست بوسه ندادم، از امير المؤمنين على رضى الله عنه شنيدم كه گفت: روا نيست دست هيچكس را بوسه دادن مگر دست زن خويش به شهوت و دست فرزند به رحمت. اما آنكه پيش تو نشستم، از امير المؤمنين رضى الله عنه شنيدم گفت: هركه خواهد كه مردى را بيند از اهل دوزخ؛ گو در مردى نگر كه نشسته باشد و در پيش وى قومى به پاى ايستاده، هشام را خوش آمد ...»

بعدازمرگ اسکندر

وقتى اسكندر بمرد، حكيمان يونان و ايران و هند و ديگر علماى اقوام كه همراه وى بودند به دورش فراهم شدند ... بزرگ و سرحكيمان گفت: «هريك از شما سخنى گويد كه تسليت خواص و نصيحت عوام باشد. و به‏پاخاست و دست بر تابوت نهاد و گفت آنكه اسيران مى‏گرفت خود اسير شد ...»

آنگاه حكيم دوم به‏پاخاست، گفت: «اين همان اسكندر است كه طلا نهان مى‏كرد و اكنون طلا او را نهان كرده است ...» پنجمى گفت: «اى كه اجل را پشت سر و آرزو را پيش‏رو داشتى، چرا از اجلت دور نشدى تا به بعضى آرزوهايت برسى ...» ششمى گفت: «اى كوشاى غاصب چيزها فراهم آوردى كه به كارت بخورد و گناه آن بر تو بماند و فوايد آن به تو نرسيد، ديگران از آن بهره بردند و وبالش از آن تست ...» هفتمى گفت: «تو پندآموز ما بودى ولى هيچ پندى به ما نياموختى كه از مرگت بليغ‏تر باشد، هركه عقل دارد بفهمد و هركه عبرت‏آموز باشد عبرت گيرد ...» دهمى گفت: «اين شخص بسيار كسان را بى‏جان كرد كه نميرد و عاقبت بمرد ...» چهاردهمى گفت: «اى كه طول و عرض زمين برايت تنگ بود، كاش مى‏دانستم در اين تابوت كه ترا ببرگرفته چونى؟» پانزدهمى گفت: «عجبا كسى كه راهش اين است، چگونه به فراهم كردن خرده پاره‏اى فانى و چيزهاى تباه‏شدنى حريص بود!» هجدهمى كه از حكيمان هند بود گفت: «اى كه خشمت مايه مرگ بود چرا به مرگ خشم نكردى؟» بيست و هفتمى گفت: «از اين دنيا پهن و دراز به هفت وجب جا خزيده‏اى، اگر اين را به يقين دانسته بودى، زحمت اين همه دوندگى تحمل نكرده بودى»

منبع : تاريخ اجتماعى ايران،مرتضی راوندی، بخش‏1ج‏4، ص: 38

کربلا در آینه آمار

نقش آمار در ارايه سيماي روشن‏تر از هر موضوع و حادثه، غيرقابل انكار است؛ ليكن در حادثه كربلا و مسايل قبل و بعد از آن، با توجه به اختلاف نقل‌ها و منابع،
نمي‏توان در بسياري از جهات، آمار دقيق و مورد اتفاق ذكر كرد و آن‏چه نقل شده، گاهي تفاوت‌هاي بسياري با هم دارد. در عين حال بعضي از مطالب آماري، حادثه كربلا را گوياتر مي‏سازد.

به همين دليل به ذكر نمونه‏هايي از ارقام و آمار اين واقعه جاويدان مي‏پردازيم:

مدت قيام امام حسين(عليه السلام)از روز امتناع از بيعت با يزيد تا روز عاشورا 175 روز طول كشيد: 12 روز در مدينه، 4 ماه و 10 روز در مكه،

23
روز بين راه مكه تا كربلا و 8 روز در كربلا (2 تا 10 محرم).

منزلهايي كه بين مكه تا كوفه بود و امام حسين(عليه السلام)آنها را پيمود تا به كربلا رسيد 18 منزل بود (معجم‏البلدان).
فاصله منزلها با هم سه فرسخ و گاهي پنج فرسخ بود.

منزلهاي ميان كوفه تا شام 14 منزل بود كه اهل‏بيت را در حال اسارت از آنها عبور دادند.

نامه‏هايي كه از كوفه به امام حسين(عليه السلام)در مكه رسيده و او را دعوت به آمدن كرده بودند 12000 نامه بود (طبق نقل شيخ مفيد).

بيعت‏كنندگان با مسلم بن عقيل در كوفه 18000 نفر يا 25000 نفر و يا 40000 نفر گفته شده است.

شهداي كربلا از اولاد ابي‏طالب كه نامشان در زيارت «ناحيه مقدسه» آمده است 17 نفر، شهداي كربلا از اولاد ابي‏طالب كه نامشان در زيارت ناحيه

نيامده است 13 نفر، سه نفر هم كودك از بني‏هاشم شهيد شدند، جمعاً 33 نفر. اين افراد به شرح ذيل‏اند:

امام حسين(عليه السلام))، اولاد امام حسين(عليه السلام)3 نفر، اولاد علي(عليه السلام) 9نفر،اولاد امام حسن(عليه السلام)4 نفر،

اولاد عقيل 12 نفر، اولاد جعفر 4 نفر.

غير از امام حسين(عليه السلام)و بني‏هاشم، شهدايي كه نامشان در زيارت ناحيه مقدسه و برخي منابع ديگر آمده 82 نفرند.

غير از آنان، نام 29 نفر ديگر در منابع متأخر آمده است.

جمع شهداي كوفه از ياران امام 138 نفر هستند. تعداد 14 نفر از جمع اين جناح حسيني، غلام بوده‏اند.

شهدايي كه سرهايشان بين قبايل تقسيم شده و از كربلا به كوفه برده شدند 78 نفر بودند. تقسيم سرها به اين صورت بود:

قيس بن اشعث، رئيس بني‏ كنده 13 سر، شمر رئيس هوازن 12 سر، قبيله بني‏تميم 17 سر، قبيله بني‏اسد 16سر، قبيله مذحج 6 سر،

افراد متفرقه از قبايل ديگر 13 سر.

پس از شهادت امام حسين(عليه السلام)33 زخم نيزه و 34 ضربه شمشير، غير از زخمهاي تير بر بدن آن حضرت بود.

شركت كنندگان در اسب تاختن بر بدن امام حسين 10 نفر حرام زاده بودند.

سپاهيان كوفه 33 هزار نفر بودند كه به جنگ امام حسين(عليه السلام)آمدند. تعداد آن سپاهيان در ابتدا 22 هزار بودند كه به اين صورت آمدند:

عمرسعد با 6000 نفر، سنان با 4000 نفر، عروه بن قيس با 4000 نفر، شمر با 4000 نفر، شيث بن ربعي با 4000 نفر، آن‏چه بعداً اضافه شدند:

يزيد بن ركاب كلبي با 2000 نفر، حصين بن نمير با 4000 نفر، مازني با 3000 و نصر مازني با 2000 نفر.

سيدالشهداء روز عاشورا براي 10 نفر مرثيه خواند و در شهادتشان سخناني فرمود و آنان را دعا، يا دشمنان آنان را نفرين كرد. اينان عبارتند از: علي‏اكبر، عباس،
قاسم، عبدالله بن حسن، عبدالله طفل شيرخوار، مسلم بن عوسجه، حبيب بن مظاهر، حربن يزيد رياحي، زهير بن قين و جون. و در شهادت دو نفر بر آنان درود و رحمت فرستاد: مسلم و هاني.

امام حسين(عليه السلام)بر بالين 7 نفر از شهدا پياده رفت: مسلم بن عوسجه، حر، واضح رومي، جون، عباس، علي‏اكبر، قاسم.

سر سه شهيد را روز عاشورا به جانب امام حسين(عليه السلام)انداختند: عبدالله بن عمير كلبي، عمرو بن جناده، ابن ابي شبيب شاكري.

سه نفر را روز عاشورا قطعه قطعه كردند: علي‏اكبر، عباس، عبدالرحمن بن عمير.

5 كودك نابالغ در كربلا شهيد شدند: عبدالله طفل شيرخوار امام حسين، عبدالله بن حسن، محمد بن ابي سعيد بن عقيل، قاسم بن حسن، عمرو بن جناده انصاري.

5 نفر از شهداي كربلا از اصحاب رسول خدا(صلي الله عليه و آله و سلم)بودند: انس بن حرث كاهلي، مسلم بن عوسجه، هاني بن عروه، حبيب بن مظاهر،
عبدالله بن بقطر عميري.

در ركاب سيدالشهداء تعداد 15 غلام شهيد شدند: نصر و سعد (از غلامان علي(عليه السلام)) ، منحج (غلام امام مجتبي(عليه السلام)))، اسلم و قارب (غلامان امام حسين(عليه السلام))) حرث غلام حمزه، جون غلام ابوذر، رافع غلام مسلم ازدي، سعد غلام عمر صيداوي، سالم غلام بني‏المدينه، سالم غلام عبدي، شوذب غلام شاكر، شيب غلام حرث جابري، واضح غلام حرث سلماني. اين 14 نفر در كربلا شهيد شدند. سلمان غلام امام حسين(عليه السلام)را نيز آن حضرت به بصره فرستاد و آنجا شهيدشد.

2 نفر از ياران امام حسين(عليه السلام)روز عاشورا اسير و شهيد شدند: سوار بن منعم و موقع بن ثمامه صيداوي.

4 نفر از ياران امام در كربلا پس از شهادت آن حضرت به شهادت رسيدند: سعد بن حرث و برادرش ابوالحتوف، سويد بن ابي مطاع كه مجروح بوده و محمد بن ابي سعيد بن عقيل.

7 نفر در حضور پدرشان شهيد شدند: علي‏اكبر، عبدالله بن حسين، عمرو بن جناده، عبدالله بن يزيد، مجمع بن عائذ، عبدالرحمن بن مسعود.

5 نفر زن از خيام حسيني به طرف دشمن بيرون آمده و حمله يا اعتراض كردند:

كنيز مسلم بن عوسجه، ام وهب زن عبدالله كلبي، مادر عبدالله كلبي، زينب كبري، مادر عمرو بن جناده.زني كه در كربلا شهيد شد

مادر وهب (همسر عبدالله بن عمير كلبي) بود.زناني كه در كربلا بودند: زينب، ام‏كلثوم، فاطمه، صفيه، رقيه، ام‏هاني.

مجموعه مهر و سکه


پندنامه امير سبكتكين به فرزندش امير محمود

 اين پندنامه را امير سبكتكين املاء كرد و ابو الفتح بستى به خط خود بنوشت و امير محمود، بعد از پدر آن را غلاف گرفته بود و هر روز مطالعه كردى تا كارش به سلطنت رسيدى. سبكتكين شمه‏يى از اعمال و رفتار پدر خود و ماجراهاى زندگى خويش را براى فرزند بيان مى‏كند. آنگاه مى‏نويسد: «... اكنون آگاه باش كه اگر خداى تعالى ترا همچون من اميرى روزى گرداند حكم بر بندگان خداى كردن كوچك كارى‏ نيست و پادشاهى كارى با خطر است و در دنيا خطر جان است و در آخرت خطر دين‏ ، بايد از خداى بترسى، چون از خداى ترسان باشى و بندگان خداى نيز از تو بترسند بايد كه پارسا باشى كه ملك ناپارسا را حرمت نباشد و اول كارى آن كنى كه خزانه را و بيت المال را آبادان‏دارى كه ملك به مال توان نگاه داشتن و اگر ترا زر و مال و نعمت نباشد هيچ‏كس فرمان تو نبرد و مال حاصل نشود الا به عمارت و تدبير و عقل، و عمارت حاصل نشود الا به عدالت و راستى و جهد كن تا همه مردمان را مشفق خودگردانى، بدان كه دل ايشان به احسان و بذل مال به دست آرى، و هيچ چون خودى مطيع نشود، الان بدان كه او نباشد، و تو بدهى و بايد كه بلندهمت باشى و همت در آدمى همچون آتش است كه بلندى جويد.» بايد جمع‏المال از وجهى باشد كه جميل باشد. و من ترا نمى‏گويم كه مال از رعايا نستان، كه هركسى مال بى‏وجه از رعايا بستاند مال عنقريب وبال او باشد و رعايا گنج پادشاه‏اند. چون گنج تهى باشد، گنج به چه كار آيد؟ و نيز نمى‏گويم كه چنان نرم شو كه مال حق را از رعايا نستانى، بايد كه حق خداى پيش هيچ آفريده‏يى نگذارى و هركه را حقى در جيب باشد به لطف از وى بستانى، بدان مصرف كه خداى و رسول (ص) فرموده است و بايد كه سياست و حدهايى كه خداى تعالى فرموده است نگاه دارى و جايى كه شمشير فرود بايد زد به تازيانه‏كار نفرمايى، و نيز جايى كه تازيانه باشد شمشير نزنى. و غافل مباش از كسانى كه سالهاى سال عاملى كرده باشند و مالهايى كه به مدتها توفير كرده باشند، نواب و كسان تو خرج كنند، تا ايشان را باز به عمل فرستى، پس بايد كه عاملى كه در دو سه سال در موضعى يا شهرى يا ديهى بوده باشد از حال او باخبر باشى و حساب او برگيرى. و اگر محقق شود كه غيرراستى از كسى چيزى ستده باشد، آن مال را بازستانى و او را ادب كرده باشى، باز سركار خود فرستى. و اگر مردى عاقل است درين يك نوبت بيدار شود و من بعد خيانت نكند و اگر ديگر بار خيانت كند معزول كن، و مهم‏تر كار آن است كه از لشكر و مواجب و روزى‏هاى ايشان باخبر باشى و بايد كه مال ايشان چنان معلوم باشد، كه هرروز همچون‏ «قُلْ هُوَ اللَّهُ» مى‏خوانى، و ايشان را چنان آماده و مطيع دارى كه اگر كارى افتد ... همه لشكر با تو با جملگى سلاح و برعدت تو برنشسته باشد، و مردمان مستعد را نيكودار ... نگوى كه: فلان پسر فلان است و از براى پدرى، مال خداى ضايع مكن و حق به مستحق ده، مثلا كسى را اقطاعى بوده باشد و آنكس مرده باشد و او را پسر ناخلف مانده باشد، يا مال خود دارد و يا محتاج اقطاعى سلطان است. و اگر دهى، مال خداى ضايع كرده باشى، و مال بدان كسى دهى كه هميشه از براى ملك تو كار كند. و راهها ايمن دارد پيوسته مشغول اين باش و اگر عياذ باللّه كالاى بازرگانى در راه ببرند، تو چنان دانى كه مال از خزانه تو برده‏اند و چنان سعى كنى كه دزد را بگيرى و مال بستانى و حد خداى تعالى، ترا بترساند، و بايد كه كريم باشى و رحيم و عفو تو از خشم تو زيادت باشد

تا مردمان به تو رغبت كنند. و اما دزد و گناهكار را هرگز عفو نكنى، يكى آنكه در ملكت شركت جويد و يكى به مال مسلمانان دست‏دراز كند اين دو قوم را زنده نگذارى و باقى گناهكاران را هر كس به حسب گناه تأديب و عفو كنى. و سخى باشى اما مسرف و متلف نباش و مردمان لاف و گزاف‏زن پيش خود راه مده. و زنهار به سخن ايشان التفات مكنى كه بيشترين اسرار پادشاه از مردمان هزال بيرون رود و دشمنان بر اسرار ملك واقف شوند. و از آن فتنه‏هاى قوى خيزد. و كار هركس پديد كنى، كه كار وزارت استربان را نبايد ... و هرگز در اين كار تقصير مكن ... و بايد دوست و دشمن خود بشناسى ... و بدان كه دشمن بزرگ پادشاه خودرأيى‏ست و استبداد، بايد كه در هركارى با مردمان مشفق كه دوستى ايشان آزموده باشى مشورت كنى و به عقل خود در آن تصرف مكنى. و با دشمنان كه ايشان با تو در يك رتبه باشند لطف و مدارا كنى و اگر از آن مرتبه بگذرد جز شمشير زدن چاره نباشد. و در حربها و كارزارها بسيار تأمل نمايى، كه كار جنگ همچون بازرگانى است و بايد كه اول انديشه كنى تا صلاح‏پذير باشد ... با ايشان حاضر و بيدار بايد بودن و پيوسته ايشان را دلتنگ نبايد داشت ... بايد كه خويشان و اقربا را دوست دارى و با كهتران شفقت دارى و با مهتران حرمت نگه دارى الا با كسى كه در ملك تو طمع كند، او را مجازات و شكسته و ناليده دارى و بايد جاسوسان برگمارى تا احوال مكمنها و لشگرهاى بيگانه از شهرهاى دور، به تو آرند و در شهر خود و مملكت خود صاحب بريدان امين دارى تا ترا از كار رعيت و انصاف عمال، خبر دهند و بايد كه هرروز چون خفتن كرده باشى، مجموع احوال ممالك خود معلوم كرده باشى تا كار ترا، رونقى باشد. و بايد از خرج و دخل مملكت واقف باشى و از دبيران و وزيران غافل نباشى، كه وقت باشد كه دبيران خائن شوند و با عالم راست شوند و مال تو برند و گاه‏گاه بر سر ايشان زمام‏دارى، و بايد اين سخنان كه من ترا گفتم همه ياددارى و بر دل نقش كنى تا از روزبهان باشى، اين است نصيحت و وصيت من بر تو و من از گردن خود بيرون كردم و اللّه اعلم.»

نامه پند آموز طاهر بن حسین ( ذوالیمینین )به فرزندش

نامه طاهر بن حسين، سردار مأمون به پسرش عبد اله- «بسم اله الرحمن الرحيم، اما بعد، پرهيزگارى يزدان يكتا و بى‏همتا را بر خويش واجب شمار، شب و روز در نگهبانى رعيت خويش بكوش ... ايزد فرمانروائى گروهى از بندگانش را به تو سپرده است، بر تست كه مهر خويش را از بندگان خدا دريغ مدارى و در ميان آنان به عدل و داد پردازى ... و از جان و ناموس و سرزمين آنان دفاع كنى و نگذارى كه خون كسى به هدر رود و در امنيت راههاى ايشان بكوشى و آسايش مردم را تأمين كنى، چه ترا براى واجباتى كه بر عهده توست بازخواست مى‏كنند و در پيشگاه عدالت قرار مى‏گيرى و از تو پرسش مى‏كنند و پاداش و كيفر تو، وابسته به دير يا زود انجام دادن اين تكليف است، پس براى گزاردن آنها فهم و خرد و بينائى خويش را بكار بر، و مبادا هيچ مايه غفلت و سرگرمى ديگر، ترا از انجام دادن واجبات غافل دارد ... هرگز در كارها از جاده عدالت منحرف مشو، خواه آن كار را دوست بدارى يا بر وفق دلخواه تو نباشد، و چه مربوط به كسانى باشد كه از بزرگان و خويشاوندان تواند، يا درباره كسانى باشد كه نسبت به تو بيگانه مى‏باشند و بر تست كه در همه كارها ميانه‏روى پيش‏گيرى. چه سود آن از همه چيز آشكارتر مى‏باشد ... به هيچ‏يك از كسانى كه به كار مى‏گمارى بيش از آنكه حقيقت حال آنان بر تو آشكار شود تهمت مبند. زيرا تهمت زدن و بدگمانى به مردم بيگناه، از بدترين گناهان بشمار مى‏رود ...

ولى حسن‏ظن به ياران و همراهان و مهربانى نسبت به رعيت، نبايد ترا از جستجو در كارها، باز دارد و منافى آن نيست كه در طرز كار خدمتگزاران و همراهانت به تن خويش مراقبت كنى، هنگام خشم خويشتن‏دار باش و وقار و بردبارى برگزين، از تندخوئى و سبكسرى و غرور در كارى كه بر عهده‏دارى بپرهيز ... و آزمندى را از خود دور كن. چه بايد گنجينه‏ها و اندوخته‏هاى تو نيكى و پرهيزگارى و اصلاح حال رعيت و آبادان ساختن شهرها و رسيدگى به امور مردم و حفظ جان خلق و داورى ستم‏ديدگان باشد و بدانكه هرگاه ثروت را در گنجينه‏ها بيندوزند بهره و سود نمى‏بخشد ولى اگر آنرا در راه صلاح حال رعيت و اعطاى حقوق آنان به كار برند و به وسيله آن بار رنج و مشقت را از دوش خلق بردارند، فزونى مى‏يابد و مايه فراوانى نعمت مى‏شود و عامه مردم بدان رستگار مى‏شوند ... پس بايد كار گنجينه و خزانه تو، پراكندن ثروت در راه آبادانى اسلام و مسلمانان باشد ... هيچ‏گاه گناه را كوچك مشمار و حسود را يارى مكن و بر بدكار رحمت ميار و به ناسپاس انعام مكن و با دشمن به چرب‏زبانى مپرداز و گفتار سخن‏چين را راست مينگار، و بر بى‏وفا اطمينان مكن و به دوستى فاسق مگراى و از گمراه پيروى مكن، و رياكار را مستاى و هرگز آدمى را تحقير مكن و خواهنده بى‏نوا را نوميد بازمگردان، و به باطل پاسخ مده، پيمان‏شكن مباش و به گفته خنده‏آور درمنگر، و بدانكه اگر آزمند و طمع‏كار باشى ...

كار تو به استقامت نخواهد گرائيد. زيرا رعيت تنها ازاين‏رو به مهر تو دل مى‏بندد كه به ثروت آنان دست‏درازى نكنى و ستمگرى را فروگزارى و سپاهيان را مورد تفقد قرار داده و به دفاتر آنان درنگر و پايه آنان را رسيدگى كن و بر روزى ايشان بيفزاى. و بدان كه پايگاه قضا و داورى در پيشگاه خدا از همه كارها برتر است ... و با اجراى برابرى در امر قضا، روزگار رعيت به اصلاح مى‏گرايد و راهها، امن مى‏شود و ستمديده داد خويش را از ستمگر مى‏ستاند ... هنگام شبهه درنگ پيش‏گير و صحت دليل كسان را به دقت رسيدگى كن و نبايد درباره هيچ‏يك از رعاياى خود زير تأثير حب و بغض واقع شوى و جانب بى‏طرفى را رها كنى ... هرگز در ريختن خون كسى شتاب مورز ... و به كار مهم خراج، نيك عنايت كن ... به هيچ‏رو روانيست بيش از توانايى مردم از آنان خراج گرفت و ايشان را به كارى مكلف ساخت كه مايه تجاوز به حق آنان گردد و به ستمگرى منجر شود ... بايد خراج را از آن قسمت ثروت ايشان بگيرى كه زايد بر مخارج آنان باشد ... و بايد آن خراج را در راه استوارى و بهبود زندگى و اصلاح نابسامانيها و ناهمواريهاى امور مردم صرف كرد ... و به هريك از استانهايى كه زير فرمان تست، كسان امين گسيل كن تا اخبار مربوط به كارگزارانت را به تو خبر دهند و روش كار و طرز رفتار آنها را براى تو بفرستند ...

و هرگاه بخواهى كارگزاران خود را به كارى فرمان دهى، در فرجام دستورى كه مى‏خواهى صادر كنى نيك بينديش، به كسانى مراجعه كن كه در آن بينائى و آگاهى دارند ... تا ميتوانى اجازه بده كه مردم بيشتر نزد تو آيند و خود را از آنان پنهان مكن و همه حواس خود را به گفته‏ها و شكايتهاى آنان متوجه ساز و به آنان فروتنى كن، و بايد گرامى‏ترين همزبان و خواص تو كسانى باشند كه هرگاه عيبى در تو بينند، بى‏آنكه از شكوه تو بهراسند در نهان يا آشكارا به تو گوشزد كنند و نقص تو را بازگويند، زيرا چنين كسانى خيرخواه‏ترين ياران و دوستان و بهترين پشتيبان تو باشند. به كارگزاران و كاهنان درگاه خويش عنايت كن و براى هريك از كاتبان در هرروز، وقت معين اختصاص ده تا نزد تو آيند و نامه‏ها و امورى كه بايد مورد مشاوره قرار گيرد مطرح كنند و نيازمنديهاى كارگزاران و امور استانى را كه در قلمرو فرمانروايى تست و وضع حال رعيت را به تو بازگويند. آنگاه بايد با دقت كافى گوش و ديده و فهم خود را به مسائلى كه مطرح مى‏شود متوجه سازى و هريك را چندين بار مورد بررسى قرار دهى و درباره آنها نيك بينديشى. و آنچه را با حق و حقيقت و دورانديشى و خرد موافق باشد بپذيرى و دستور اجراى آنرا صادر كنى ... در مطالبى كه مخالف حق و دورانديشى باشد تأمل و درنگ كن و آنها را از اهل بصيرت بپرس.

بر رعيت خود و ديگر كسان، به خاطر احسان يا كار نيكى كه انجام مى‏دهى منت منه و از هيچ‏كس جز وفادارى و استقامت و ياريگرى به امور مسلمانان چيز ديگرى مپذير و جز در برابر اينگونه صفات به كسى احسان مكن؛ اين نامه را نيك درياب و به دقت در آن بينديش و آن را به كار بند.»

مورخان گويند، چون اين نامه شيوع يافت مايه شگفتى مردم گرديد و خبر آن به مأمون‏ رسيد و چون مأمون آن را خواند گفت «ابو الطيب (يعنى طاهر) هيچ‏يك از امور دنيا و دين و تدبير رأى و سياست و صلاح كشور و رعيت و حفظ سلطان و طاعت خلفا و تحكيم خلافت را فرونگذاشته، مگر آنكه همه را به خوبى و استوارى بيان كرده و درباره هريك اندرزهاى وافى داده است. سپس فرمان داد تا آن را در نسخه‏هاى بسيار استنساخ كنند و به سوى همه كارگزاران ايران و نواحى گوناگون بفرستند تا از آن پيروى كنند و دستورها و پندهاى آن را به كار بندند. و اين نيكوترين دستورى است كه درباره سياست اجتماع بشرى بر آن دست يافتم ...» //

طاووس، وفادارترین زن حرمسرای 1000 نفری فتحعلی شاه

از میان بیش از هزار زن، که در طول سلطنت سی و هفت ساله فحتعلی شاه قاجار در حرمسرای او زیسته‌اند نام قریب به ۲۰۰ تن از آنان در منابع مختلف مربوط به قاجاریه ثبت شده است.

 از میان بیش از هزار زن، که در طول سلطنت سی و هفت ساله فحتعلی شاه قاجار در حرمسرای او زیسته‌اند و نام قریب به ۲۰۰ تن از آنان در منابع مختلف مربوط به قاجاریه ثبت شده است، طاووس خانم، ملقب به تاج الدوله، بیش از هر زن دیگری در دوران سلطنت دومین پادشاه سلسله قاجار اثر گذاشته و تنها زنی است که تا پایان عمر فتحعلی شاه محبوب و سوگلی حرم این پادشاه عشرت‌طلب بوده و بیش از زنان دیگر دومین پادشاه قاجار برای او فرزند آورده است.

میرزا عبدالوهاب معتمدالدوله معروف به نشاط اصفهانی از شعرای معروف دربار فتحعلی شاه که بر تاج‌الدوله نقش پدر داشت ازدواج شاه و او را فراهم کرد.

طاووس هنگام ازدواج با فتحعلی شاه دختر زیبائی بوده، ولی تعداد زنان زیبا در حرمسرای عریض و طویل فتحعلی شاه کم نبود. آنچه موجب دوام علاقه و محبت فتحعلی شاه به طاووس شد، کمال او بود نه جمال. طاووس که در مکتب نشاط اصفهانی شاعر معروف دوران فتحعلی شاه تربیت شده بود بعد از عروسی با شاه از مصاحبت او برخوردار بود و شعر هم می‌گفته،‌ ولی از اشعار او در هیچ یک از منابع مربوط به قاجاریه که در دسترس نویسنده بوده است، نمونه‌ای مشاهده نشد.

طاووس چون از یک خانواده معمولی بود به عقد ازدواج منقطع فتحعلی شاه درآمد، ولی جشن عروسی او با شاه قاجار، از مراسم بسیار باشکوه عروسی دوران سلطنت فتحعلی شاه بود. در آن تاریخ شاهزاده حسنعلی میرزا ملقب به شجاع‌السلطنه (پسر ششم فتحعلی شاه) حاکم تهران بود و به دستور او شهر را به خاطر عروسی پدرش با این دختر اصفهانی آذین بستند. تخت مرصعی را که تخت خورشید نام داشت برای شب عروسی آماده کردند و بعد از شب زفاف با طاووس، به امر فتحعلی شاه این تخت را «تخت طاووس»‌خواندند، که هنوز بر روی این تخت مرصع و گرانبها باقی مانده است.

طاووس در همان چندماه اول زندگی زناشوئی با فتحعلی شاه، به قدری علاقه و توجه پادشاه قاجار را به خود جلب نمود که شاه به او لقب «تاج‌الدوله» اعطا نمود و تصمیم گرفت او را به عقد ازدواج دائم خود درآورد و قصد داشت یکی از چهار زن عقدی خود را طلاق بدهد و طاووس را به عقد دائمی خود درآورد، ولی طاووس حاضر نشد و ترجیح داد همچنان زن صیغه شاه بماند. همچنین فتحعلی شاه مقرر فرمود که یک دست عمارت تام‌الاجرا از اندرونی و بیرونی و حمام، مشتمل بر تالارهای آئینه متعدد مانند موقع تمکن و نشیمن خود خاقان مغفور که معروف به عمارت چشمه بود، برای تاج‌الدوله ساختند.

اوضاع و اسباب تجمل تاج‌الدوله به همه جهت از حرمخانه خارج بود و دستگاهی جداگانه داشت از فراشخانه و اصطبل و غیره. میرزا حسین، پسر مرحوم میرزا اسدالله خان برادر مرحوم میرزا آقاخان صدراعظم، وزارت تاج‌الدوله را داشت. ماهی هزار تومان به اسم سبزی مطبخ تاج‌الدوله از دفتر برات صادر می‌شد.

طاووس که تا پایان عمر فتحعلی شاه، زن سوگلی و مورد علاقه او باقی ماند ۹ فرزند برای فتحعلی شاه به دنیا آورد، که شش تن از آنان، سه پسر (سیف‌الدوله، نیرالدوله و عضدالدوله) و سه دختر (شیرین جهان خانم، شمس‌الدوله و مرصع خانم) زنده ماندند. پسران به مقامات مهمی رسیدند و دختران با شاهزادگان قاجار ازدواج کردند.

از میان فرزندان طاووس، سلطان محمد میرزا ملقب به سیف‌الدوله پسر ارشد طاووس مورد توجه و علاقه مخصوص فتحعلی شاه بود، به طوری که در سیزده سالگی حکومت ایالت بزرگ اصفهان را به او واگذار نمود و یوسف خان گرجی سپهدار را به وزارت او برگماشت. سیف‌الدوله در زمان فوت فتحعلی شاه در اصفهان هم حکومت اصفهان را داشت و تشریفات کفن و دفن فتحعلی شاه تحت نظر وی انجام پذیرفت. سیف‌الدوله بعد از مرگ پدر مدعی سلطنت نشد، ولی به برادرزاده بیمار و ناتوانش محمدشاه هم اعتنائی نداشت، به همین جهت به صوابدید میرزا ابوالقاسم قائم مقام اولین صدر اعظم محمدشاه به تهران احضار شد و چندی بعد همراه مادرش به عتبات عالیات رفت و در بغداد اقامت گزید.

در منابع مربوط به دوره قاجاریه، اعم از منابع داخلی و نوشته‌های مؤرخین خارجی، به نفوذ تاج‌الدوله یا طاووس در وقایع بیست سال آخر سلطنت فتحعلی شاه و عزل و نصب حکام و مقامات مهم این دوره اشاره شده، ولی همه مؤرخین داخلی و خارجی به نیکی از او یاد کرده‌اند. او زنی مؤمن و متدین و دلرحم و با عاطفه بوده و هر مظلومی به درگاه او پناه می‌برد مأیوس برنمی‌گشت.

در روزهای بیماری فتحعلی شاه در سفر اصفهان نیز که به مرگ وی انجامید طاووس تنها زن از صدها زن حرمسرای شاهی بوده که در کنار شوهر ۶۸ ساله‌اش مانده و از او پرستاری می‌نمود.

برای پی بردن به بزرگ منشی و سعه صدر تاج‌الدوله یا طاووس اصفهانی، همین فقره انصراف از تصاحب جواهراتی که حداقل یک میلیون تومان به پول آن روز قیمت داشته و ارزش امروز آن هزاران برابر است کفایت می‌کند.
خودداری او از پیوستن به جمع زنان عقدی فتحعلی شاه نیز، که مستلزم طلاق یکی از چهر زن عقدی او بود نمونه دیگری از بزرگواری و اعتماد به نفس این زن است و با یان که بعدها با فوت یکی از زنان عقدی شاه، این امکان برای او فراهم شد که بدون التزام فتحعلی شاه به طلاق یکی از زنان عقدیش به عقد دایم او در آید، از حرف خود که نمی‌خواهد ساعت سعد جاری شده صیغه عقد منقطع او به هم بخورد برنگشت و تا آخر عمر زن صیغه فتحعلی‌شاه بود.

تاج‌الدوله بعد از درگذشت فتحعلی شاه به اتفاق پسرش سیف‌الدوله به زیارت عتبات رفت و دو مرتبه نیز به حج بیت‌الله مشرف شد. تاج‌الدوله سالهای پایانی عمر خود را در نجف اشرف به سر آورد و مقبرهع‌ای برای خود در مجاورت حرم حضرت امیرالمومنین ساخت، که هم اکنون نیز برقرار و معروف است. چند تن از اولاد تاج‌الدوله هم در زمام حیات او در نجف اشرف اقامت گزیدند نسل پنجم و ششم آنها هم اکنون در بغداد و نجف و کربلا زندگی می‌کنند.
منبع : زن فردا

سلسله هاي ايراني(به طور خلاصه)

مادها

مادها اولين حكومت و دولت مستقل ايراني را رسما تشكيل دادند. هنوز معلوم نيست دولت ماد در چه زماني تشكيل شد ولي گفته مي شود دولت ماد در سال 550قبل از ميلاد مسيح تشكيل شد. در ابتدا دولت ماد داراي 6 قبيله بود كه پاركتن ها جنگجوترين و مغ ها صلح جو ترين بودند. 6قبيله ماد همواره در جنگ بودند به همين دليل آشوري ها به راحتي روي انان تسلط داشتند.

مادها كشاورز و دامپرور بودند بعد از اينكه ديااكو پابه عرصه گذاشت مادها را متحد ساخت و حكومت ماد را بر عهده گرفت.

ديگر پادشاهان ماد به اين ترتيب هستند:

فرورتيش(25سال) هووخ شتر(48سال) ايخ توويگو (35سال)

هخامنشيان:

در اصل هرودت هخامنش بنيانگذار اين سلسله است. اما چون كورورش پارسها را متحد كرده است اورا بنيانگذار اين سلسله مي دانند. سلسله هخامنشي در حدود 220 سال در ايران حكومت كرد.

پارسها طايفه اي از هندي ها و اروپائيان بودند كه به ايران كوچ كردند. پارسها نيز از 6 قبيله تشكيل مي شدند كه هخامنش آنان را متحد كرد.

مذهب پادشاهان هخامنشي زرتشتي بود ولي مذهب خود را به كسي تحميل  نمي كردند. خط آنان ميخي بود كه 42 علامت داشت و جزو با اقتدار ترين دولتهاي طول تاريخ جهان بود.

تعداد پادشاهان هخامنشي 13نفر بود كه به اين شرح است:

كوروش كبير(21سال) كمبوجيه(6سال) داريوش اول(37سال) خشايارشاه

(20سال) اردشير اول(40سال) داريوش دوم(19سال) اردشير دوم(43سال)

اردشير سوم(37سال) ارشك(2سال) داريوش سوم(6سال).

اشكانيان:
اشكانيان در حدود 475 سال حكومت كردند. اولين پايتخت آنان شهر هكاتم يا صد دروازه بود و بعد به تيسفون و ري منتقل شد.

قوم اشكان را به خاطر نام جد آنها اشك يا ارشك اشكانيان مي نامند.

اشكانيان از ابتداي حكومت خود تااخرحكومت با قبايل شرق كشور و امپراطوري روم در جنگ بودند.

مذهب آنان در ابتدا مظاهر طبيعي بود ولي بعدها پيرو مذهب زرتشت شدند و در برخي نواحي خدايان يونان را مي پرستيدنداين سلسله داراي 28 پادشاه بود كه از اشك اول شروع وتا اشك بيست و هشتم پايان يافت.

ساسانيان:

ساسانيان 428 سال بر ايران سلطنت كردند كه اوج تمدن ايراني در جهان باستان به شمار مي آيد در آن زمان شهرسازي – صنايع – پل سازي – ابنيه ها و توسعه تجارت داخلي و خارجي به اوج ترقي خود رسيد.

طاق كسري و كاخ خسرو از مهمترين بناهاي آن زمان است.

از اعياد بزرگ ساساني مي توان به جشن نوروز جشن مهرگان(كه علت آن پيروزي فريدون بر ضحاك است كه در 16 مهر هر سال برگزار مي شد) جشن صده(كه پس از گذشت صد روز از زمستان كه جشن پيدايش آتش است) اشاره كرد.

نام مهمترين پادشاهان ساساني به اين شرح است :
اردشير بابكان(17سال) شاپور اول(30سال) شاپور دوم(69سال)‌ يزدگرد اول

(21سال) بهرام گور(18سال) فيروز اول(24سال) قباد اول(56سال) انوشيروان(49سال) خسروپرويز(38سال) يزدگرد سوم(3سال).

طاهريان:

طاهر بنيانگذار سلسله طاهريان بود او با شكست سپاه علي بن ماهان سردار امين توانست بغداد راتصرف كند و مامون را به خلافت برساند .او در خراسان به عنوان امير دو سال براي مامون خدمت كرد وبعد اعلام استقلال كرد.

طاهريان هرچند نتوانستند خود حكومت بزرگي را تشكيل دهند اما ايران را از زير دستان اعراب بعد از دويست سال رها كردند و موجب به وجود آمدن ديگر سلسله هاي ايراني شدند .

 از حاكمان ديگر طاهريان افراد زير را مي توان نام برد:

علي بن طاهر (چند ماه) طلحه بن طاهر(6سال) عبدالله طاهر (7سال) طاهربن عبدالله(18سال) محمدبن طاهر (11سال).

بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

حب اهل بيت (ع) از دیدگاه مفسران اهل سنت

زمخشرى" در" كشاف" حديثى نقل كرده كه فخر رازى و قرطبى نيز در تفسيرشان از او اقتباس كرده‏ اند: حديث مزبور به وضوح مقام آل محمد ص و اهميت حب آنها را بيان مى‏دارد، می گوید 


رسول خدا ص فرمود   
من مات على حب آل محمد مات شهيدا.
الا و من مات على حب آل محمد (ص) مغفورا له.
الا و من مات على حب آل محمد مات تائبا.
الا و من مات على حب آل محمد مات مؤمنا مستكمل الايمان.
الا و من مات على حب آل محمد بشره ملك الموت بالجنة ثم منكر و نكير.
الا و من مات على حب آل محمد يزف الى الجنة كما تزف العروس الى بيت زوجها.
الا و من مات على حب آل محمد فتح له فى قبره بابان الى الجنة.
الا و من مات على حب آل محمد جعل اللَّه قبره مزار ملائكة الرحمة.
الا و من مات على حب آل محمد مات على السنة و الجماعة.
الا و من مات على بغض آل محمد جاء يوم القيامه مكتوب بين عينيه آيس من رحمة اللَّه
الا و من مات على بغض آل محمد مات كافرا.
الا و من مات على بغض آل محمد لم يشم رائحة الجنة:

" هر كس با محبت آل محمد بميرد شهيد از دنيا رفته
".
"
آگاه باشيد هر كس با محبت آل محمد ص از دنيا رود بخشوده است
".
"
آگاه باشيد هر كس با محبت آل محمد ص از دنيا رود با توبه از دنيا رفته
".
"
آگاه باشيد هر كس با محبت آل محمد ص از دنيا رود مؤمن كامل الايمان از دنيا رفته
".
"
آگاه باشيد هر كس با محبت آل محمد ص از دنيا رود فرشته مرگ او را بشارت به بهشت مى‏دهد، و سپس منكر و نكير (فرشتگان مامور سؤال در برزخ) به او بشارت دهند".


" آگاه باشيد هر كس با محبت آل محمد ص از دنيا رود او را با احترام به سوى بهشت مى‏برند آن چنان كه عروس به خانه داماد".
"
آگاه باشيد هر كس با محبت آل محمد ص از دنيا رود در قبر او دو در به سوى بهشت گشوده مى‏شود
".
"
آگاه باشيد هر كس با محبت آل محمد ص از دنيا رود قبر او را زيارتگاه فرشتگان رحمت قرار مى‏دهد
".
"
آگاه باشيد هر كس با محبت آل محمد ص از دنيا رود بر سنت و جماعت اسلام از دنيا رفته
".
"
آگاه باشيد هر كس با عداوت آل محمد ص از دنيا رود روز قيامت در حالى وارد عرصه محشر مى‏شود كه در پيشانى او نوشته شده: مايوس از رحمت خدا"!"

آگاه باشيد هر كس با بغض آل محمد ص از دنيا برود كافر از دنيا رفته"
"
آگاه باشيد هر كس با عداوت آل محمد ص از دنيا برود بوى بهشت را استشمام نخواهد كرد"
جالب اينكه فخر رازى بعد از ذكر اين حديث شريف كه صاحب كشاف آن را به صورت ارسال مسلم ذكر كرده است مى‏افزايد:
آل محمد ص كسانى هستند كه بازگشت امرشان به او است، كسانى كه ارتباطشان محكمتر و كاملتر باشد" آل" محسوب مى‏شوند، و شك نيست كه فاطمه و على و حسن و حسين محكمترين پيوند را با رسول خدا داشتند، و اين از مسلمات و مستفاد از احاديث متواتر است، بنا بر اين لازم است كه آنها را" آل پيامبر" ص بدانيم.‏

(برگرفته از :تفسير نمونه، ج‏20، ص: 413)

سلطان جلال الدين خوارزمشاه

جلال الدين فرزند بزرگ سلطان محمد و جانشين او بر اريكه قدرت سراسر زندگي خود را نه بر فراز تخت بلكه بر پشت اسب و در كشاكش و مقابله با نيروهاي مغولي و تاخت و تاز در گرجستان و اخلاط و قدرت هاي خرده محلي نافرمان و... گذراند.
      
    رويكرد او در برابر مغولان برخلاف پدرش مبتني بر حمله بود نه دفاع از شهرها او اصرار مي كرد كه اگر سلطان بر فرار اصرار دارد و راي او را نمي پذيرد سپاه را به من واگذارد و خود به عراق رود تا من با مغول درآويزم... <بگذاريد تا با آن جماعت دستي برهم اندازيم و سنگي وسبويي بر هم زنيم تا خويشتن به نزديك خلق و خداوند معذور سازيم اگر دولت يار افتد به چوگان توفيق گوي مراد ربوده ايم و اگر سعادت مساعدت ننمايد ياري نشانه ملامت بندگان خداي تعالي نگشته ايم( محمد دبير سياقي، سلطان جلال الدين خوارزمشاه، انتشارات علمي و فرهنگي، تهران، 1380، ص 62 به نقل از نسوي) در بين كارزارهاي نظامي جلال الدين نبرد پروان برجستگي و اهميت ويژه اي دارد مقدمات اين رويارويي با ورود جلال الدين به غزنين مهيا شد و گفته شده كه مردم غزنين از ورود جلال الدين اظهار شادي كرده اند و بدو اميد داشتند تا در برابر قوم بيگانه پيروزي را فرا چنگ آورند. در اينجا امرايي چون مظفر ملك، رئيس افاغنه صاحب ايغان و حسن قرلق و سيف الدين اغراق ملك خلجي بدو پيوستند. اين آخرين سردمدار خوارزمشاهي براي تحكيم روحيه متحدانش دختر امين الملك والي هرات را كه چندي پيش پدرش با نيروهايش به او پيوسته بود به زني گرفت و از غزنين بيرون آمد و در قصبه پروان مستقر شد. در اولين رويارويي با مغولان به سركردگي تكجك و ملغور در طخارستان شكست بر مغولان افتاد. پس از آن شيكي قوتوقو از سوي چنگيز به پروان رهسپار شد در اين برخورد از نيروهاي دو طرف تعداد بسياري به هلاكت رسيدند و روز بعد با حيله قوتوقو هريك از افراد سپاه مغول شبيه گونه اي مصنوعي از سر انسان در دست گرفتند تا شماره لشكريان را افزون بر ديروز به نمايش بگذارند. لشكريان جلال الدين چون سپيده سر زد و صحنه كارزار را بدين سان مشاهده كردند هول و اضطرابي را دچار شدند و حتي درصدد فرار به كوه برآمدند. اما با اين حال جلال الدين در حفظ روحيه لشكريانش كوشيد آنان را به جنگ پياده فرمان داد اگرچه با اين عمليات رشادت گونه و متهورانه لشكريان مغول پس نشستند اما با حمله اي ناگهاني 500 تن ديگر از سپاهيان خوارزمشاه را از بين بردند و در اين حال جلال الدين بار ديگر خود برنيروهاي تاتار حمله برد و علم ها را سرنگون كرد و صف هايشان را گسست و پيروزي بر سپاه او افتاد (دكتر محمد دبير سياقي، ص 79) با شادي ناشي از اين كاميابي مردم شهرهاي مختلف در برابر شحنگان و گماشتگان مغولي سر بر آوردند و براي بيرون راندن مغولان عزم خود را جزم كردند؛ وقايع هرات و مرو نمود اين معني است. با اين همه برخلاف انتظار تبعات اين پيروزي تاثيراتي منفي را در روحيه يكدست و همسان لشكر خوارزمشاه به بار آورد و افراد سپاه خوارزمشاه بر سر دست يافتن بر غنايم جنگي چنان رفتار كردند كه حاصلي جز پراكندگي و تفرقه نداشت و نور اميد در دل ها به ياس و خاموشي گراييد. شرح كامل رزم آوري ها و تحركات نظامي اين واپسين خوارزمشاه شرحي است دراز و در اين مقال نمي گنجد و فرجام او با رنگي اسطوره گونه، رمزآلود، بس خواندني و قابل درنگ گره خورده است. نسوي تاريخ نگار همزمان با اين وقايع چنين مي گويد: شبي كه مغولان نزديك آمد به خرگاه خوارزمشاه ريختند من تا ديرگاه به كار تحرير فرمان ها و نامه ها مشغول بودم اواخر شب به خواب افتادم ناگاه خادمي بيامد كه برخيز كه رستخيز است... (همان، ص 189)
    
    
    نسوي در هنگام فرار با چشم خود ديده كه مغولان بر گرد چادر جلال الدين حلقه زده اند و چندي بعد خبر كشته شدن او را شنيده است بدين سان كه سلطان ابتدا به كوه پناه برده وبه دست كردان اسير شده و پس از آنكه ازسوي رئيس كردان امنيت خاطر يافت بر دست يكي از آنها با زوبيني به قتل رسيده است اين روايت نزديك به واقع است زيرا ديگر روايات چهره جلال الدين و سرانجام او را در هاله اي از رمز و ابهام پوشانده اند. برخي گفته اند او به قتل نرسيده و به لباس اهل تصوف درآمده و از آن پس به سير در آفاق و انفس پرداخته است و برخي مي گويند كردان به طمع لباس هاي فاخر سلطان او را كشته اند. به هر حال از آن پس برخي چون وزير عراق او را زنده مي پنداشت و از چهره او افسانه مي ساخت و گروهي گه گاه در قلعه اي فرياد برمي آوردند و حضور او را خبر مي دادند. يك روز فردي در اسپيدار مازندران و روزي ديگر از كشتي بانان ناحيه جيحون ادعايي بر مي ساخت كه من جلال الدينم و... نسوي در رثاي مرگ او مي نويسد: <بدين سوك روزگار گريبان شكيب چاك زد، سد حوادث بشكست، بيرق دين سرنگون شد و كاخ شريعت ويران گشت آسماني كه باطل پرستان و كافران از نهيب تندر و درخش صاعقه وي مي لرزيدند بر زمين افتاد و خورشيدي كه چشم دينداران و ستوده كيشان را فروغ بود در پس افق مغرب ناپيدا گشت.( >همان، ص 190) برخلاف نسوي كه فضاي تاريخ نگاري او را وامي دارد تا پس از مرگ جلال الدين نااميدانه به تماشاي حوادث سخت بنشيند توده مردم او را زنده تصور مي كردند و در پس اين خيال بخارآلود و گذرا راه نجاتي مي جستند نمود اين معني در سطور پيش آمد. و بدين گونه باورهاي عاميانه اجتماعي زمان خوارزمشاهيان از ناخودآگاه و نهفت دروني انسان آن چنان به چشم مي آيد كه در تاريك روشن آن روزگار سعي بر آن دارد چهره جلال الدين را قهرمان گونه و ناميرا از ته رنگ ها و بن مايه هاي جهان بيني ديرپاي اسطوره اي برآورد تا در درازناي زمان و در هنگامه اي سخت و دردآور بدان چنگ زند و با تكيه بر او به زندگي دوباره اصلاح و آباداني در بستر جغرافيايي ايران بينديشد و با اميد او چشم به آينده بدوزد. 
 منبع: روزنامه اعتماد ملی شماره 584 به تاريخ 25/11/86،

سرنوشت ستمکاران

عبیدالله بن زیاد
پس از استقرار سیدالشهدا ارواحنا فداه در کربلا، ابن زیاد نامه ای به پیشگاه ایشان با مضمون ذیل نوشت:« امیرالمؤمنین یزید به من نوشته نه بر جایم تکیه دهم و نه چیزی بخورم تا وقتی که تو را به خداوند لطیف ملحق سازم(بکشم) مگر اینکه حکومت من و یزید را بپذیری.»

سیدالشهدا ارواحنا فداه نامه او را پس از مطالعه به سویی پرتاب کرده و فرمودند:
به فلاح نمی رسند قومی که رضایت مخلوق را معصیت خالق خریده اند.
نامه رسان از ایشان پاسخ نامه را درخواست کرد. حضرت فرمودند:
من جوابی برای او ندارم که مستحق عذاب گشته است.
ابن زیاد این برخورد ایشان به شدت خشمگین شد(مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج1، ص239).

در منابع آمده روزی که سر مطهر سیدالشهدا ارواحنا فداه در قصر ابن زیاد بود بعضی از حاضران آتشی دیدند که از قصر زبانه می کشید.ابن زیاد هراسناک از کاخ گریخت و به اتاق های اطراف رفت. اندکی بعد سر مقدس با زبانی رسا و عربی فصیح سخن گفت تا جایی که ابن زیاد و همه حاضران در قصر  صدای شیوای ایشان را شنیدند. حضرتش می فرمود:
ملعون، به کجا می گریزی؟ تو که در دفع آتش دنیا این قدر ناتوانی با آتش آخرت که منزل گاه فردای توست چه خواهی کرد؟
همه با دیدن آتش و شنیدن بیانات حضرت به سجده افتادند و  بر سر و صورت خویش زدند. ضجه ها که بلند شد سر مطهر بی صدا ماند.

ابن زیاد بی درنگ به تختش بازگشت و بر آن جلوس کرد. سپس گفت:« سر را بیاورید.»
سر مطهر مقد سیدالشهدا ارواحنا فداه را در طشتی از آتش در مقابل او گذاشتند. آن ملعون با تازیانه یا شمشیر باریکی با سر مبارک آن حضرت بازی می کرد و به دندان های ایشان می زد و می گفت:«اباعبدالله، چه زود پیر شدی؟!....»( مدینه المعاجز، ، ج4، ص123).

مشغول جسارت به ایشان بود که ناگهان دستش لرزید و سر مطهر روی پای ناپاکش افتاد. قطره خونی بر رانش چکید و اسیدوار آن را سوراخ نمود. اندکی بعد مسیر عبور این قطره عفونت کرد و همواره بوی مشمئز کننده ای از آن به مشام می رسید؛ از همین رو جای زخم را مشک اندود می کرد تا بوی رانش دیگران را آزرده نسازد. با همین بوی مشک بود که جنازه او را شناسایی کردند(ناسخ التواریخ، ج3، ص59-60).

دربان ابن زياد لعین نقل کرده پس از عاشورا روزی من به دنبال ابن زياد ملعون داخل قصر شدم. ناگاه ديدم آتشى افروخته شد و صورت و آستين او را فرا گرفت. او به من گفت:«اين آتش را ديدى!؟» گفتم: آرى. سپس به من تأکید كرد كه اين موضوع را نزد احدی فاش نكنم(احقاق الحق، ج11، ص541؛ ملحقات احقاق الحق، ج27، ص350؛ مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2، ص239؛ بحارالانوار، ج45، ص309)

در نبرد خون خواهان سیدالشهدا ارواحنا فداه با سپاهیان ابن زیاد، ابن اشتر پس از ورود به  مدائن به سمت ابن زياد روانه شد.

هنگامى كه خبر حركت ابن اشتر از مدائن به مختار رسيد مختار از كوفه خارج و به مدائن وارد شد. وقتى كه ابن اشتر در موصل نزديك نهر خازر پياده شد ابن زياد هم با لشكر خود آمد و در چهار فرسخى لشكر ابن اشتر پياده گرديد و با يك ديگر دیدار نمودند.

ابن اشتر ياران خود را براى جنگ تحريك نمود و گفت: «اى اهل حق و ياران دين و مذهب! اين ابن زياد است كه قاتل امام حسين و اهل بيت آن حضرت علیهم السلام بوده است. خدا او را همراه با حزبش كه حزب شيطانند نزد شما آورده است. پس با تصميم و صبر با آنان كارزار نمایيد. شايد خداى توانا او را به دست شما بكشد و سينه‏هاى شما را از بغض و كينه آنان تسلى دهد.»

سپس دو لشكر به خروش آمدند. اهل عراق فرياد می زدند: «اى خون خواهان حسين.» وقتى ياران ابن اشتر جولانى زدند ابن اشتر ندا كرد: «اى سربازان خدا! صبر! صبر!» لشكر ابن اشتر كه نزديك بود منهزم شوند عقب نشینی کردند.
عبد اللَّه بن بشار بن ابو عقب دئلى حديثى براى آنان گفت که از دوست خودم‏(حضرت امير علیه السلام) شنيدم مي فرمود:
ما با اهل شام نزديك نهرى كه آن را خازر مي گويند رودررو خواهيم شد و آنان ما را شكست مي دهند، تا اينكه ما مي گوئيم: بشتابید! بشتابید! سپس به آنان حمله مي كنيم و امير آنان را مي كشيم. پس مژده باد شما را. صبر كنيد؛ زيرا شما بر آنان غالب خواهيد شد.

سپس ابن اشتر به طرف جناح لشكر ابن زياد حمله‏اى كرد و با عقب راندن آنان، يمين لشكر را با قلب لشكر مخلوط نمود(امالی شیخ طوسی، ص241). اهل عراق اهل شام را شكست دادند و بر گردن آنان سوار شدند و ايشان را کشتند.

موقعى كه گرد و غبار جنگ فرو نشست دريافتند كه ابن زياد حصين بن نمير، شرحبيل ابن ذى الكلاع، ابن حوشب، غالب باهلى، عبد اللَّه بن اياس سلمى، ابو الاشرس كه حاكم خراسان بود و بزرگان اصحاب ابن زياد لعنه الله عليهم به درك اسفل نازل شده‏اند.

ابن اشتر به ياران خود گفت: «من بعد از اينكه آن مردم شكست خوردند گروهى را ديدم كه استقامت و نبرد مي كردند. وقتى بر آنان تاختم مردى جلوی من آمد كه جمعيتى همراهش بودند. او بر مرکب سفيدى سوار بود و مردم را به جنگ سوق مي داد. احدى به او نزديك نمي شد مگر اينكه او را از پاى در مي آورد.
هنگامى كه آن مرد به من نزديك شد ضربه ای به دست او زدم و آن را جدا نمودم. وى در كنار نهر افتاد. من دست هاى او را قطع كردم. پاهايش متورم بودند. بی تردید او را كشته‏ام. بوى مشك از او به مشام می رسید. گمان مي كنم ابن زياد بود. به دنبال او برويد.

مردى از ياران ابن اشتر به سوى او شتافت. وقتى كفش هاى او را در آورد و دقت نمود ديد همان طور كه ابن اشتر گفته بود او ابن زياد است. آن مرد سر ابن زياد را جدا كرد. بدن وى را طعمه آتش قرار داد و آن شب را تا به صبح از روشنایى بدن آن ستمكار استفاده كردند(امالی شیخ طوسی، ص241؛ تجارب الامم، ج2، ص163؛ مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2،ص233-234 و 242؛ حکایه الثار، ص45).

وقتى چشم مهران كه غلام ابن زياد بود و فوق العاده او را دوست داشت به اين منظره افتاد، قسم خورد كه هیچ گاه چربى نخورد! ياران ابن اشتر پس از اينكه صبح شد غنيمت‏هاى لشكر دشمن را جمع كردند.

يكى از غلامان ابن زياد به سوى شام فرار كرد. عبد الملك مروان به آن غلام گفت: «چند روز است كه از ابن زياد خبرى ندارى؟» غلام گفت: «وقتى مردم جولان كردند ابن زياد جلو رفت و مشغول كارزار گرديد و به من گفت: يك ظرف آب برايم بياور. هنگامى كه آب برايش بردم مقدارى از آن را آشاميد و مقدارى بين زره و بدن خود پاشيد و مقدارى به پيشانى اسبش ريخت. سپس اسب خود را راند و داخل معركه كارزار شد. اين آخرين ديدار من با ابن زياد بود.

ابراهيم سر نحس ابن زياد را با سر بزرگانى كه همراه او بودند براى مختار فرستاد. آن سرها را موقعى نزد مختار آوردند كه او مشغول ناشتا بود.

وقتى آن سرها را نزد او نهادند گفت: «الحمد للَّه رب العالمين. سر مبارك امام حسين علیه السلام را موقعى نزد ابن زياد نهادند كه مشغول ناشتا بود. سر ابن زياد را هم موقعى نزد من آوردند كه مشغول ناشتا هستم!»

پس از اين جريان مار سفيدى آمد و در ميان آن سرها گردش نمود تا داخل سوراخ بينى ابن زياد شد و از گوش نحسش خارج گرديد. براى دومين بار داخل گوش او شد و از سوراخ بينى وى بيرون آمد.

هنگامى كه مختار از خوردن ناشتا فارغ شد برخاست و به صورت ابن زياد تف انداخت و آن را با نعلين خود پايمال كرد. سپس آن نعلين را نزد يكى از غلامان خود انداخت و گفت: «آن را بشوی؛ زيرا من آن را به صورت نجس شخص كافر نهاده‏ام(حکایه المختار،ص57؛ بحارالانوار، ج45، ص385).»

مختار پس از اين جريان به سمت كوفه رفت. سر ابن زياد و حصين بن نمير  و سر شرحبيل  ابن ذى الكلاع را بوسيله عبد الرحمن بن ابى عمير ثقفى و عبد اللَّه بن شداد جشمى و سائب بن مالك اشعرى براى محمّد بن حنيفه كه در مكه بود فرستاد. حضرت على بن الحسين عليهما السلام هم در مكه بود.

مختار نامه‏اى به دست فرستادگان خود براى محمّد بن حنيفه نوشت كه مضمون آن اين بود: «من ياران و شيعيان تو را به سوى دشمنانت فرستادم تا خون برادر مظلوم و شهيدت را مطالبه نمايند. آنان در حالى براى كارزار خارج شدند كه نیتشان ثواب بود و خود اندوهگین بودند.

خون خواهان امام حسين علیه السلام نزديك نصيبين به لشكر ابن زياد برخورد کردند و پروردگار آنان را كشت. سپاس مخصوص آن خدایيست كه براى شما خون خواهى كرد و رؤساى دشمنان شما را به دام انداخت. آنان را در هر رهگذر كه بودند كشت و در هر دريا كه بودند غرق كرد. بدين سبب قلب و سينه همه مؤمنان خنك شد و شفا يافت و غيظ قلب آنان را بر طرف نمود.»

هنگامى كه مأموران مختار نامه او را با سر كفار نزد محمّد بن حنفيه آوردند او سر ابن زياد را نزد حضرت امام زين العابدين عليه السلام فرستاد. سر ابن زياد هنگامى نزد امام سجاد علیه السلام وارد شد كه آن حضرت مشغول ناشتا بود. حضرت سجاد عليه السلام فرمود:«موقعى نزد ابن زياد وارد شدم كه او ناشتا مي كرد و سر پدر بزرگوارم در مقابل او بود. در همان وقت دعا كردم و گفتم: پروردگارا! مرا از دنيا مبر تا سر ابن زياد را هنگامی كه من ناشتا مي كنم ببينم. سپاس مخصوص آن خدایيست كه دعاى مرا مستجاب كرد.» سپس دستور دادند تا آن سر نحس را بيرون بردند.

وقتى آن سر را نزد ابن زبير بردند او گفت تا آن را بر فراز نى زدند. ناگاه باد شديدى آمد و آن را به نحوى حركت داد كه سقوط كرد. شاهدان به ناگاه ديدند مارى آمد و بينى ابن زياد را گزيد! آن سر را براى دومين بار بر فراز نى زدند دوباره باد وزيد و آن را روى زمين انداخت و همان مار خارج شد و بينى ابن زياد را گزيد.
اين موضوع تا سه مرتبه تکرار شد. ابن زبير دستور داد تا آن سر نحس را در كوه ها و دره‏هاى مكه انداختند(بحارالانوار، ج45، ص385-386؛ امالی شیخ طوسی، ص242-243 ؛اختیار معرفه الرجال کشی، ص127؛ مدینه المعاجز، ج4، ص326-327؛ احقاق الحق، ج11، ص542 و 544؛ حاشیه احقاق الحق، ج27، ص233؛ مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2، ص84 و 235؛ کشف الغمه، ج2،ص11؛ ینابیع الموده، ص386؛ المناقب، ج4، ص61؛ حکایه المختار، ص57-58؛.
امام ششم علیه السلام فرمودند:

هیچک از بانوان ما نه خضاب کردند و نه روغن مالیدند و سرمه کشیدند و نه حتی موهایشان را شانه زدند تا آن زمان که سر ابن زیاد را برایمان آوردند (کامل الزیارات، ص84).

و در جای دیگر علاوه بر موارد فوق اضافه نموده اند که تا پنج سال در خانه هیچ هاشمی دودی برنخاست کنایه از اینکه چیزی پخته نشد(بحارالانوار، ج45، ص386).

عبدالله ابن زبیر  کیست؟

نگاهی به شخصیت عبدالله ابن زبیر که مختار در مکه با او بیعت کرد.

عبدالله ابن زبیر صحابی و پسر صحابی است. مادرش اسماء ذات النطاقین دختر ابوبکر بود. از بزرگان قریش و از صحابه پیغمبر، از مدعیانخلافت در زمان بنی امیه و از دشمنان امیرالمومنین علی علیه السلام و .... وی ازقبیله بنی اسد و پدرش زبیر بن عوام که از صحابه پیغمبر اسلام بود در سال دوم از هجرت در شهر مدینه متولد شد، او را اولین مولود مسلمان در مدینه می*دانند. ،پدربزرگش (مادری): ابوبکر، خلیفه اول، خاله اش: عایشه (دختر ابوبکر)،مادر بزرگ (پدری اش): صفیه دختر عبدالمطلب

نقش سیاسی عبدالله در زمان عثمان
عبدالله از کسانی است که در اغلب حوادث دورۀ خلافت عثمان بن عفان حضور داشته و از جملۀ افرادی است که از جانب عثمان مأمور به نسخه برداری از قرآن شد و در فتح افریقیه در شمال آفریقا شرکت داشت. و در جنگهای سال 30 هـ ق در فتح طبرستان و ایران شمالیهمراه "سعید بن عاص" بود. وی در جریان محاصرۀ خانه عثمان همراه فرزندان علی (ع) یعنی امام حسن و امام حسین (ع) و محمدبن طلحه و گروهی از بنی*هاشم مانع تعرض شورشیان به عثمان شد.

دشمنی با علی و اهل بیت (ع)
دشمن سختی برای علی علیه السلام بود و نسبت به آن حضرت جسارت و اسائه ادب می نمود. در سخنرانی اش، به آن حضرت دشنام می داد و او را با جملات رکیک خطاب می کرد. البته علی بن ابیطالب علیه السلام در همان جنگ او را اسیر کرد ولی او را آزاد کرد و فرمود: از اینجا برو تا ترا نبینم. او در دورانی که خود را خلیفه مسلمین می خواند، چهل جمعه صلوات بر پیغمبر و آل او را در خطبه خود نیاورد و می گفت: بدین سبب نمی گویم که کسانی بدین جمله مباهات نکنند مقصودش آل علی علیه السلام بود.

روایت دیگری از "سعید بن جبیر" نقل شده که روزی عبدالله بن زبیر، به عبدالله بن عباس گفت: چهل سال است که دشمنی شما اهل بیت پیغمبر را در دل خویش دارم و آن را پنهان می کنم. روایت دیگری است که روزی او، در بالای منبر در خطبه اش به علی علیه السلام جسارت کرد خبر به محمدبن حنفیه (پسر امام علی علیه السلام) رسید با عجله به مسجد آمد و بر منبری دیگر نشست و خطبه او را قطع کرد و به مردم خطاب نمود که ای ملت عرب: زهی بی غیرتی و نامردی که آشکارا نسبت به پدرم علی علیه السلام اهانت شود و شما گوش دهید و عکس العملی نشان ندهید و سپس سخنرانی مفصلی کرد و به شدت "ابن زبیر" را محکوم نمود.

عبدالله در زمان خلافت امیر المؤمنین(ع)

وی بعد از قتل عثمان از جمله افراد تأثیرگذار در جنگ جمل بود و همو بود که عایشه و پدرش، زبیر را به این اقدام تحریک می*کرد. چنانچه در این قضیه اغلب نقش اول را به او می*دهند. همین نکته از نقش فعال و تأثیر گذار او در واقعه جمل کافی است که وقتی عایشه در منطقه حوأب با پارس کردن سگها بر هودج وی فرمایش پیامبر (ص) را به یاد آورد و خواست از درگیری و رویارویی با علی پرهیز کند، عبدالله به دروغ با آوردن شاهد بر این که این مکان حواب نیست، مانع از برگشت عایشه شداو بود که پس از پشیمانی زبیر از ادامه ی جنگ (با یادآوری سخنان رسول خدا ص توسط حضرت علی ع به او) باتعصبات عربی و قبیله ای از خاموش شدن آتشممانعت نمود و موجب کناره گیری فردی زبیر و در نتیجه کشته شدن او گردیدالبته همان طور که اشاره شد خود او جان سالم بدر برد

ابن زبیر در دوره ی امامت امام حسین (ع)

ابن زبیر بعد از شهادت حضرت علی (ع) از هر فرصت وسیله*ای برای جمع*آوری مال و کسب وجهه و مقام استفاده نمود. وی بعد از مرگ معاویه، مخفیانه وارد مکه شد و در آنجا پناه گرفت و با اینکه مخالف یزید بود ولی اقدامی صورت نداد و یا حداقل با امام حسین (ع) جهت مبارزه با دستگاه فسادانگیز امویان همراه نشد و وقتی امام حسین را به ماندن در مکه دعوت می*کرد گفت: اگر تو در مکه بمانی من با تو به عنوان خلافت بیعت می*کنم.

ولی حضرت امام حسین (ع) فرمود: نمی خواهم حرمت مکه به خاطر من هتک شود، حاضرم یک وجب بیرون حرم کشته شوم ولی حرمت خانۀ حفظ شود. عبدالله، مکه را پناهگاه خود قرار داد و هر موقع برای سرکوب وی به مکه حمله می*شد در کنار خانه کعبه پناه می گرفت و این امر باعث شد در مدت تسلط او سه مرتبه خانه خدا مورد تعرض قرار بگیردکه بعدا به آن اشاره خواهد شد عبدالله از کسانی بود که حسین بن علی علیه السلام را از سفر به عراق منصرف کرد (هر چند که به صورت ظاهر بود)

 در باطن می خواست که حسین علیه السلام مکه را ترک کند زیرا می دانست با حضور آن حضرت هیچکس به او رغبت نمی کند و زمینه ای برای توفیق او پیدا نمی شود. این نکته در سخنان حضرت سیدالشهداء علیه السلام دیده می شود که فرمودند: اگر چه "ابن زبیر" به ظاهر به بودن من در مکه علاقه نشان می دهد ولی در واقع بیشتر از هرچیز به بیرون رفتن من از مکه، علاقه مند است. بعد از رفتن امام حسین علیه السلام از مکه به سمت عراق، زمینه سیاسی مکه در اختیار او قرار گرفت و به تدریج بر اوضاع مکه مسلط شد.

بعد از شهادت امام حسین تا مرگ
با شهادت امام حسین (ع) ابن زبیر زمینه را برای اجرای اهداف و سیاست*های خود فراهم دید و به طمع خلافت مناطق وسیعی را تحت سیطره گرفت از سال 61 ه*. بعد از شهادت امام حسین (ع) و بیعت مردم با پسر زبیر تا سال 73 ه*. وی بر حجاز و عراق و مصر و قسمتی از شرق اسلامی تسلط یافت. در حالی که قلمرو حکومت بنی*امیه تنها به شام و بخشی از مناطق دیگر محدود شده بود. لذا از سال 61 تا سال 73 هجری در سرزمین*های اسلامی عملاً دو خلیفه حکم می*راند.

ابن زبیر با کمک برادران و با استفاده از وضع جامعه که بر مخالفان یزید و امویان روز به روز افزون می*شد، به حکومت رسید و در مدت حدود هشت سال حکومت، با بنی*امیه، مختار، و خوارج درگیر جنگ بود و از طرف دیگر بنی*هاشم نیز حکومت وی را به رسمیت نشناخت. عمده هدف او بر پائی مجدد حاکمیت قرشی بر مبنای حکومت خلفای راشدین بود.

ابن زبیر نماینده "ابناء المهاجرین"
وی نماینده گروه "ابناء المهاجرین" بود. آنها دسته ای از صحابه پیغمبر بودند که الگویشان "عمر" بود و با "امویان" و "علویان" رابطه خوبی نداشتند. شعار سیاسی آنان "شورا" بود. عبدالله بن زبیر می گفت: ما "ابنای مهاجرین و اولی الامر" هستیم. عبدالله بن زبیر توانست بعد از شهادت حضرت سیدالشهداء نیروهای مخالفی را که از کشته شدن آن حضرت، به وجود آمده بود به طرف خودش جلب کند ( هر چند خود از دشمنان آل علی علیه السلام بود) سپس ادعای خلافت کرد و با یزید مخالفت نمود و برعلیه یزید سخن گفت و او را دشنام می داد، مردم شهر حجاز و تهامه با او بیعت کردند و مدینه مرکز خلافت او شد.

سه بار هتک حرمت خانه ی خدا در زمان او

سال 63 هـ ق در جریان «جنگ حره» که عبدالله از محرکان اصلی این شورش بود، لشگریان یزید به قتل عام مردم مدینه و برای سرکوبی او در مکه پرداختند و مکه را محاصره کردند. وی به خانه کعبه پناه برد و لذا لشگریان یزید، داخل مسجدالحرام و کعبه را سنگباران کردند که در اثر آن قسمتی از کعبه خراب شد و پرده و سقف آن آتش گرفت. مرحله دوم، بعد از مرگ یزیدبن معاویه بود که او (ابن زبیر) مردم را به بیعت با خود دعوت کرد و تدریجا بیشتر مردم حجاز و عراق و فارس و خراسان (تمام ممالک اسلامی آن روز) به جز مصر و شام، خلافت او را قبول کردند. مدت خلافت او 5/8 سال طول کشید تا اینکه عبدالملک بن مروان حجاج بن یوسف را با سپاهی به جنگ او فرستاد. عبدالله به خانه کعبه پناه برد.

حجاج مکه را محاصره کرد و از منجنیق هایی که بر بالای کوه «ابوقبیس» نصب کرده بود، خانه کعبه را خراب کرد و داخل مسجدالحرام را سنگباران نمود. عبدالله به جهت کج اندیشی و بخل و حسد و حرص زیاد و هوش و ذکاوت و تدبیر کم با مدعیان خلافتش مانند مروانیان، مختار و خوارج مواجه گشت و از طرفی چون هاشمیان و پیروان آنها خلافت و حاکمیت او را به رسمیت قبول نداشتند، نتوانست خلافت طولانی و مستقر داشته باشد.

در باز شناسی عبدالله فرمایش حضرت علی (ع) کاملا گویاست:
«زبیر همواره با ما اهل بیت بود تا زمانی که پسر نامبارکش، عبدالله پدید آمد»
و نیز خود به عباس گفت:
«من چهل سال است که بغض شما را در سینه پنهان کرده*ام».

منابع:
1)دینوری، ابوحنیفه؛ اخبار الطوال، ترجمه محمود مهدوی دامغانی، تهران، نشر نی، چاپ چهارم، 1371، ص 380 به بعد.
2)دینوری، ابن قتیبه؛ الامامة والسیاسة، ترجمه ناصر طباطبایی، تهران؛ ققنوس، 1380، ص 84 به بعد.
3)طبری، محمدبن جریر؛ تاریخ طبری، ترجمه ابوالقاسم، پاینده، تهران؛ اساطیر، چ پنجم، 1375، ج 7، ص 294 به بعد.
4)یعقوبی، احمد؛ تاریخ یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، تهران؛ انتشارات علی و فرهنگی، چاپ ششم، 1371، ج 2، ص 197 به بعد.
5)ثقفی کوفی، ابراهیم بن محمد؛ الغارات، ترجمه عزیز الله عطاردی، 1372، ص 465.
6)وزارت آموزش و پرورش؛ تاریخ امام حسین، تهران؛ دفتر انتشارات کمک آموزشی، 1378، ج 2، ص 62 به بعد.
7)ابن ابی*الحدید، عزالدین؛ شرح نهج*البلاغه، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت، دار احیاء الکتب العربیة، چاپ دوم، 1387 ه*.، ج 20، ص 102. 62

منبع : خبر آنلاین

پیوستن ایرانیان به مختار

 به بهانه پخش سریال مختارنامه از شبکه یک این مطلب تقدیم می گردد
 در میان قیام هایی كه پس از شهادت امام حسین(علیه السّلام) در سرزمین های ایرانی انجام گرفت، نیرومندتر و اثرگذارتر از همه، جنبشی بود كه با رهبری مختار در كوفه آغاز شد. مختار، یكی از جوانان خاندان ثقفی بود كه از ابتدای درگیری میان خاندان اموی و هاشمی، طرف شاخه  هاشمی قریش را گرفته بودند و در میان نزدیكان امام اول و دوم شیعیان بودند. عمویش، سعد بن  مسعود ثقفی، عامل حضرت علی(علیه السّلام) و امام حسن(علیه السّلام) در مداین بود و به‌دلیل حسن سلوك و رفتار نیكویش با مردم محلی شهرت داشت. خودِ مختار، در آن زمان كه امام حسین(علیه السّلام) قیام كرد و مسلم بن عقیل را برای بیعت گرفتن از مردم كوفه به این شهر فرستاد، به یاری او برخاست و از نزدیكان مسلم بود. زمانی كه والی كوفه مسلم بن عقیل را به قتل رساند، مختار را نیز دستگیر و زندانی كرد.

ابن زیاد، در زندان با عصا چندان مختار را كتك زد كه یكی از چشمانش نابینا شد. با این وجود، با وساطت خواهر مختار، صفیه كه همسر عبدالله بن عمر خطاب بود و به خاندان اشرافی عربِ آن زمان تعلق داشت، از بند رست و آزاد شد.  مختار پس از آزاد شدن، به عبدالله بن زبیر پیوست و برای مدتی از او در برابر امویان طرفداری كرد. اما خیلی زود از او برید و شروع كرد به دعوت كردن به اسم محمد بن حنیفه، كه در این زمان در مدینه ساكن بود. مختار به كوفه رفت و به جنبشی پیوست كه هم پیمانان قدیمی امام حسین(علیه السّلام) سردمدارانش بودند. این هم پیمانان، همان كسانی بودند كه پس از بگیر و ببندهای ابن زیاد، سكوت كرده و از یاری به امام خودداری كرده بودند، و حالا، پس از واقعه  كربلا از كردار خود پشیمان شده  و توبه كرده بودند. از این‌رو نیز حركت ایشان قیام توابین نامیده می‌شد. رهبر ایشان، سلیمان بن صُرَد بود كه رئیس شیعیان كوفه به شمار می‌رفت. والی اموی كوفه، وقتی از دامنه دار شدنِ این قیام خبردار شد، سلیمان را زندانی كرد. اما سلیمان از زندان به دوستش رفاعة بن شداد نامه نگاشت و او با یاری مختار ثقفی و ابراهیم بن مالك اشتر – فرزند سپهسالار حضرت علی(علیه السّلام)، در كوفه شورش كردند و سلیمان را از زندان رهاندند. مختار در این هنگام به‌عنوان رهبر قیام كوفه اسم و رسمی یافته بود و رهبر قیام دانسته می‌شد.

مختار هم سرداری دلاور بود و هم سازمان دهنده‌ای لایق. او به سرعت از میان ایرانیانِ كوفه كه جمعیتی بسیار داشتند و موالی نامیده می‌شدند، یارگیری كرد. موالی، در اصل به معنای هم پیمان بود، اما در این معنی خاص، به بردگانی اطلاق می‌شد كه آزاد شده بودند و پس از آن به قبیله  ارباب سابق خود منسوب می‌شدند. موالی در این هنگام نوعی شهروند درجه دوم و نیمه برده محسوب می‌شدند و قوانینی سخت محدود‌كننده بر ضدشان وجود داشت. با توجه به این كه بیشتر این موالی فرزندانِ سربازانِ ارتش ساسانی یا اسیرانی بودند كه در زمان هجوم اعراب از شهرهای ایرانی به بردگی گرفته شده بودند، از موقعیت خویش ناراضی بودند و گذشته از انگیزه  پررنگ دینی، به دلایل اجتماعی نیز برای پیوستن به قیامی از این دست آمادگی داشتند.مختار با بسیج ایرانیان موفق شد در قلب سرزمین های خلافت اموی، نیرویی بزرگ و مقتدر را بر ضد امویان بسیج كند. او علاوه بر كوفه، شهرهای موصل و بصره را نیز فتح كرد، و بخش مهمی از سرزمین اَراك (همان كه معربش عراق است و در پهلوی قلب و سرزمین میانی معنا می‌دهد) را فتح كرد. او تعقیب و سیاست قاتلان امام حسین(علیه السّلام) و هواداران حكومت اموی را آغاز كرد و شمر ذی الجوشن و عمرو بن سعد بن ابی وقاص- پسر سپهسالار اعراب در جنگ قادسیه- را دستگیر كرد و به قتل رساند. سرهای ایشان به علامت هواداری و تابعیت، به مدینه و نزد محمد حنیفه ارسال شدند. با این وجود محمد حنیفه از تأیید رسمی قیام ایشان خودداری كرد.

اندكی بعد، عبدالله بن زبیر كه از سوی دیگر در برابر امویان علم طغیان برافراشته بود، مدینه را فتح كرد و از آنجا كه محمد حنیفه با وی بیعت نمی‌كرد، او را در خانه اش بازداشت كرد و حتی قصد آتش زدن خانه اش را داشت. اما مختار چهارصد تن از مریدان خود را به مدینه فرستاد و ایشان وی را از خطر رهاندند. مریدان و هواداران مختار را در عراق خشبیه می‌نامیدند، از این‌رو كه گرزهایی چوبی سلاح اصلی شان را تشكیل می‌داد.پیوستن نیروهای ایرانی به مختار چندان دامنه دار بود كه وقتی سفیری از شام برای مذاكره با ابراهیم بن مالك اشتر وارد اردوی سپاه مختار شد، از زمانی كه از دروازه  اردو گذشت تا وقتی كه با خودِ ابراهیم مذاكره كرد، یك كلمه عربی نشنید. به همین دلیل هم به تدریج گروه‌های عربی كه هوادار وی بودند و به سنت جاهلی   اشرافیت اعراب باور داشتند، به تدریج از گرد او پراكنده شدند. با این وجود كار مختار تا مدتی بعد پیش رفت. در نخستین روز از محرم سال 67 هجری، مختار و ابراهیم به همراه دوازده هزار تن از پیروانشان در كرانه  رود خازَر در نزدیكی موصل، در نبردی بزرگ بر ابن زیاد و حصین بن نمیر كه از بزرگترین دشمنان خاندان علوی بودند پیروز شدند، و ابن زیاد را به قتل رساندند.

پس از این نبرد، شكاف های درونی جبهه  مختار به تدریج رخ نمود  و وقتی مختار همراهی ابراهیم را از دست داد، به تدریج بختی واژگونه یافت. غم انگیز آن كه عامل از میان بردن مختار، دشمنان اصلی اش یعنی امویان نبودند، كه اعضای خاندان زبیر - هم پیمانان سابقش- به شمار می‌رفتند. مصعب بن زبیر، كه سردارِ بزرگِ عبدالله بن زبیر بود و از خلافت برادرش هواداری می‌كرد، به كوفه تاخت و در شرایطی كه توانسته بود در میان پیروان مختار تفرقه ایجاد كند، ایشان را در نبردی سهمگین در هم شكست. مختار و ایرانیانِ هوادارش، به ارگ كوفه عقب نشستند و در آنجا چندان مقاومت كردند كه مختار در جنگ كشته شد. آنگاه، هفت هزار از ایرانیانِ محاصره شده و خانواده  مختار با این شرط كه به جانشان تعرض نشود، تسلیم شدند. مصعب به ایشان امان نامه داد، اما به محض آن كه به آنها دست یافت، دستور داد هفت هزار ایرانی را به قتل برسانند، و زنِ مختار – اسماء بنت نعمان- را هم كه حاضر نشد شوهرش را در برابر مردم لعن كند، گردن زد. به این ترتیب قیام مختار پس از دو سال فرو مرد. هرچند كامیابی چشمگیر آن در این مدت  و انتقامی كه از  قاتلان خاندان امام حسین‌(علیه السّلام) گرفت، دیباچه‌ای شد برای قیام های دیگر، كه در نهایت به سرنگونی نظام اموی انجامید.

 

یعقوب لیث و عباسیان ( نبرد دیر العاقول )

يعقوب بن ليث به سال 253ه.ق دولتي بنيان كرد كه با توجه به اشتغال وي و خاندانش به رويگري ، به صفاريان شهرت يافت . يعقوب بن ليث ، اولين امير سلسله صفاري بود كه از خطه ي سيستان سر بـــر آورد و به تدريج بر مناطق وسيعي از خاك ايران تسلط يافت .

از بخت بلند يعقوب ، هنگامي كه او پا به عرصه ي سياست نهاد ، خلفاي عباسي زير سلطه جابرانه قشــون ِ ترك ، كوچك ترين اختيار و قدرتي از خــــود نداشتند و اغتشاشات و قيام هايــي كه در نواحـــي مختلف امپراطوري اسلامي به وقوع مي پيوست ، موقعيت آنان را چنان متزلزل كرده بود كه خليفه حتي به اطــاعت ظاهري يعقوب نيز راضي و خشنود بود؛ اما خيلي زود معلوم شد كه يعقوب نه تنها حـــــــاضر به اطاعت از خليفه نيست ، بلكه براي نابودي بنياد خلافت عباسي به طور جدي مي كوشيد . از اين رو ، پس از آن كه بـر حسن بن زيد در طبرستان پيروز شد ، از اطاعت معتمد سر فرو پيچيد و خليفه ناتوان در يك بر خــــــورد منفعلانه ، جمعي از غلامان او را كه در بغداد بودند باز داشت كرد و عبيدالله بن طاهر را واداشت تا حاجيـان گرگان و مازندران و خراسان را كه از مكه به بغداد مي رفتند در خانه خود گرد آورد و نامه اي كه از خليفه در باب خلع و لعن يعقوب به وي نوشته است بر آن ها به خواند . چون يغقوب از اين موضوع اطلاع يـافت ، آهنگِ فارس كرد و پس از تسخير آن ديار ، از راه خوزستان و اهواز رهسپار بغداد مركز خلافت عباســـي شد . خليفه چون از پيشــــروي هاي يعقوب اطلاع يافت ، به شدت نگران شد و براي جلب دوستي وي بــه دست و پا اُفتاد و كس نزد او فرستاد تا انديشه ي بازگشتن او از عراق را باز گويد. اما يعقوب كـه به قدرتِ فراوان خود متكي بود ، به اين درخواست پاسخ ِ رد داد . (1)

آن چنان كه از منابع پيداست يعقوب سرداري دلاور بود و آرزو هاي دور ودرازي داشت . در مورد دلاوري و بي باكي وي ، اعتراف صريحي از زبان يكي از دشمنانش « ابراهيم بن الياس » سپاه سالار خراسان مـي ـــ شنويم . او كه در حمله يعقوب به هرات ، رودرروي دلاور سيستان ايستاده بود شكست سختي خـــــورد و زماني كه نزد محمد بن طاهر آمد به او گفت : « با اين مرد به حرب هيج نيايد كه سپاهي هولناك دارد و از كشتن هيج باك ندارد و بي تكلف و بي نگرش ( بي ملاحظه) همي حب كنند و دون شمشير زدن هيچ كاري ندارند ؛ گويي از مادر حرب زاده اند . خوارج با او يكي شده اند و به فرمان اويند . صواب آن است كه او را استمالت كرده آيد تا شر او و آن خوارج بدو دفع باشد ، و (يعقوب ) مردي جدست و شاه فنون و غـــــازي طبع ». (2) اين سردار دلاور ، قطعا" به داشتن چندين ايالت شرقي ايران بسنده نمي كرد و « آشكــارا در را تصرف تمام ايران مي كوشيد .» (3) گويي كه اشتهاي يعقوب ، در بلعيدن ايالات و مناطق گوناگون و منظـم ساختن آنان ، پادشاهي بني صفار، سيري ناپذير مي نمود . به هر حال يعقوب كه در هيچ جنگــــي شكست خورده بود ، سرمست از پيروزي و تصرف ايالت فارس ، به سوي بغداد پيشروي نمود و اين پيشـــــــروي صفحه خونيني از رابطه صفاريان با عباسيان را گشود .

ادامه نوشته

انگیزه های نادر شاه افشار در حمله به هندوستان

مقدمه

هفت اقلیم ار بگیرد پـادشـاه

همچنان در بند اقلیمی دیگر

سرزمین هندوستان و دره ی سند از دیر باز مورد توجه کشورگشایانی همانند داریوش یکم هخامنشی ، اسکندر مقدونی و سلاطین غزنوی و دیگران بوده است . پس از سقـوط حکومت ساسانیان و پیشروی مسلمانان به مرزهای شرقی ایران ، نخستین رخنــه به درون سرزمین هندوستان به سال 95 هجری و در دوره ی بنی امیه توسط « محمد بن قاسم » فرمانده سپاه مسلمانان انجام گرفته است .در تاریخ ایران بعد از اسلام ، نخستین شخصیتی که اقدام به پیشروی در شمال هندوستان نمود ، یعقوب لیث صفاری بود . در تعاقب وی و در دوره ی حکومت غزنویان سرزمین هند مورد توجه سبکتکین ـ سلطان محمود و فرزندش مسعود قرار گرفته است که تحت عنوان غزای دارالکفر بارها و بارها به این سرزمین هجوم برده و ثروت های هنگفتی را به یغما برده اند . (1) بعد از سقوط غزنویان در غزنه ، بازماندگان آن ها در سرزمین هندوستان ( لاهور) دست به تشکیل حکومت زدند . بعد از یورش

« مغولان » امیر تیمور گورکانی به دنبال دیگر کشورگشائیان ، سرزمین هندوستان را با تاخت و تاز به تصرف خود در آورد و هم چنین بازماندگان او سلسله امپراتوری گورکانی هند راکه به مغولان کبیر شهرت یافتند؛ بنیان گذاشتند. درعهد صفویه روابط نسبتا خوبی بین این دوکشوربرقرار بود .(2)انحطاط سلسله صفویه وتزلزلی که درارکان این قدرت پدید آمد ، موجب بروز فتنه های بسیاردرایران گردید که نه تنها عاقبت به در هم پیچیدن حکومت صفویه منجر گردید بلکه عرصه آشوب را به سرعت در سرزمین پهناورایران گسترانید. اما با ظهور نادرشاه افشار و سرکوب دشمنان داخلی و خارجی بار دیگرهندوستان موردتوجه و طمع دولتمردان ایران قرار گرفت ، خاصه که این باردرایران امیری به قدرت رسیده بودکه مبادرت به عملیات حیرت انگیز نظامی ازخصوصیات اصلی او بود و به طور قطع منظره یک میدان جنگ برای نادراز منظره یک مجلس جشن ارزنده تربوده است ودر مقابل درسرزمین هندوستان ، پادشاهی حکومت می کرد که « هرگزدستش بی جام و کنارش بی دلآرام نبود [ حهانگشای نادری ، میرزا مهدی خان ]

« محمد شاه از احفاد گورکانیان هند که از سال 1131.ق/1719م. بر این کشور پهناور حکومت می کرد ، مردی به غایت عاجز و زبون و بی اراده بود و در یکی از دشوارترین روزگاران تاریخ هند ، بر مسند سلطنت تکیه زده بود . از طرف دیگر گروه ماراتا یا مهرات به تاخت و تاز در اکناف مملکت مشغول بودند و به استیصال توده ها می پرداختند . از طرف دیگر حکام و والیان نالایق به خرابی کارها کمک می کردند و دیگر آن که مدت ها بود پای دولت های استعمار گر اروپائی ، به ویژه انگلیس و فرانسه در آن سرزمین باز شده بود و حتی به تصرف کلکته و نواحی اطراف گنگ پرداخته بودند . » [ شعبانی، 1373:71 ]

شه مست وجهان خراب ودشمن پس وپیش

پیداست کزین میان چـه برخواهـد خـاست

با مطالعه و دقت در تاریخ نگاری دوره ی افشاریه گاهی به مطالبی بر می خوریم که برخی مورخان به کتمان آن ها کوشیده اند و قرن ها در پرده اختفا مانده و تنها عده ی اندک شماری را می توان یافت که در واقع نظر بی طرف و بی غرضانه و تنها به خطر ضبط و تدوین حوادث به تالیف کتاب پرداخته اند . زیرا در این دوره بیشتر مورخان وظیفه خوران درباری و منشیان بوده اند و به خاطر پادشاه عصر یا به امر او به تالیف کتاب پرداخته اند . متاسفانه پس از گذشت سالها هنوز شخصیت نادر در تاریکی افسانه سازیها و خیالبافی های دوستان و دشمنان پوشیده مانده است و تاریخ نگاران جرات پیدا نکرده اند جزء تعظیم و تکریم شخصیت نادر شاه و اقدامات وی چیز دیگری را به نگارش در آورند . آن چه که به بحث ما مربوط می شود متاسفانه مورخان درباری درباره انگیزه های واقعی نادر در لشکر کشی به هندوستان پرده پوشی ننموده اند و علاوه بر آن کمبود منابع دست اول و عدم پرداختن به موضوع عصر افشاریه از سوی مورخان حاضر از جمله مشکلات بررسی موضوع مورد بحث است . در هنگام بررسی انگیزه های نادرشاه در حمله به هند در پسِ بهانه ی حمله یعنی ؛ تعقیب شورشیان افغان و گوشمالی دادن فراریان به خاک هندوستان و توقیف یا به قتل رساندن سفیر ایران ، علل دیگری نهفته است . یعنی اینکه باید دید که آیا اساسا " نادر قصد تجاوز و کشورگشایی داشته و می خواسته است جا پای بزرگانی چون اسکندر و محمود غزنوی نهد یا اینکه واقعا تحریکات دولت هند در قندهار وادعای ارضی آن دولت سبب شده بود که دست به چنین عملی بزند .

در این باره مرحوم علی اصغرشمیم می نویسد : « اساسا تمامی جنگ های نادر شاه با دولت عثمانی و سلاطین بخارا و خوارزم و حکام محلی قندهار و هرات و لشکر کشی او به هندوستان ، فقط برای ایجاد وحدت ارضی و تشکیل سرحدات طبیعی ایران بوده است . » [ شمیم ، 111:1373] همچنین محمد حسین قدوسی می نویسد: « نادر آرزوی جزء اعاده مجد و عظمت ایران و سوای استرداد ولایات از دست رفته و یغما شده مملکت نداشت . نادر به هر نقطه خارج از کشور شاهنشاهی ایران دوره صفوی که رفته برای تعقیب یغماگران خارجی یا خلافکاران نادان داخلی بوده است . » [ قدوسی ، 1329 :21] از سوی دیگر اکثر تاریخ نویسان هندی و اروپایی معاصر ، علت حمله نادرشاه به هند را تشویق و تحریص نظام الملک نایب السلطنه دکن و سعادت خان یکی از استانداران نامی هندوستان که اصالتا ایرانی بوده می دانند ، یعنی اینکه نادر به دعوت آنان به هند آمده است . [ لاکهارت ، 2537: 169]

به هر حال تلاش ما بر این خواهد بود که علل را از بهانه ها جدا سازیم و به انگیزه های اصلی و یا اینکه حداقل علل نزدیک به واقعیت را در حمله نادرشاه به هندوستان بررسی کنیم و به یک نتیجه معقول برسیم

ادامه نوشته